مبحث  اصلی جلسه: دوام شخصیت

مبحث  اصلی جلسه: دوام شخصیت

مبحث فرعی: بحث درونمایه ورابطه آن با ماکت داستان

در جلسه سوم ادرباره ماکت سازی در رمان صحبت کردیم .بحث جلسه این هفته تفاوت شخصیت در داستان کوتاه و رمان است .متاسفانه کلیه کتابها و بحث های مربوط به داستان نویسی  کمتر به مسئله تفاوت شخصیت رمان و داستان کوتاه پرداخته اند نظر شما درباره دوام شخصیت در رمان چیست. وچه نوع شخصیتی باید در رمان ساخت که تا انتهای رمان زنده باشد؟

                                                                                                   موفق باشید

                                                                                                      سیامک

استراتژی در رمان

بهزاد


استراتژی در رمان: ماکت رمان را نباید به موقعیت مکانی اتفاقات تقلیل داد. از نظر من : ماکت رمان مجموعه ای است از مکان ها و وقایع و پرداخت شخصیت ها ، درون مایه و مسئله ی زمان. جرقه ی ابتدایی رمان یکی از عناصر بالاست. یعنی :

1- مکان :رمان نویس ابتدا مکانی که اتفاقات در آن می گذرند را از ذهن می گذراند. مثلا فاکنر در برخی از داستان ها ابتدا یوکناپاتوفا را می سازد و سپس زندگی آدمهای درونش را داستان می کند.

2- قصه : رمان نویس ابتدا قصه ای را می سازد و سپس شخصیت ها را به عنوان ابزاری جهت پیش برد روایت انتخاب می کند. در این نوع روایت قصه مهم است و اکثر رفتارها به سوی قصویت اثر است. شخصیت ها باید طوری طراحی شوند که مسیر قصه را عوض نکنند. استراتژی در این نوع نوشتن ، سویه ای از سانسور را همراه دارد. البته قضاوت اخلاقی نباید کرد. منظور این است که نویسنده خداتر می شود. متن به سوی تک صدایی پیش می رود. باید برود. اگرنه قصه ی اولیه فدا می شود. استراتژی در این نوع روایت ، میزان اجازه به شخصیت هاست در خودسری از مسیر قصه

. 3- شخصیت ها : رمان نویس ابتدا شخصیتی ( شخصیت هایی) در ذهن می سازد.(تقریبا همان کاری که ما می کنیم). سپس او(آنها) را در مکانی قرار می دهد و می گذارد خودشان قصه ی خودشان را بسازند. از مشکلات این نوع نوشتن ، قصویت ضعیف است. یعنی بخشی از فرایند داستان نوشتن که همان قصه گویی است ، فدای چند صدایی متن می شود. دیکتاتور ها ، قصه گوهای خوبی هستند.

4-درون مایه به مثابه تقلیل به یک گذارره ی بنیادی : اگر داستان بلند "میرا" را خوانده باشید ، با من موافقید که نویسنده ابتدا درون مایه که همان " فدا شدن فردیت به نفع جمعیت در نظام های تمامیت خواه" است را در ذهن داشته. و تمام شخصیت ها و قصه ،ابزاری اند در خدمت درون مایه. درون مایه به این شکل، ابزاری سرکوبگر تر از قصه است. ( داوریم اخلاقی نیست). منظور اینکه در داستانی که درون مایه ای را بخواهد ثابت کند ، نه تنها شخصیت ها ، که قصه هم در خدمت اثبات یک گذاره ی بنیادین قرار می گیرد که مثلا ً ( مدرنیته ی فرمایشی و تقلیل یافته به تکنولوژی زمان پهلوی ها فاجعه به بار می آورد)( رمان اسرار گنج دره ی جنی). دوباره تاکید می کنم اگر درون مایه را گذاره ی بنیادینی بدانیم که اثر در خدمت اثبات آن است ، چنین می شود.

انتزاع: انتزاع به معنی جدا کردن عنصری از عناصر دیگر است. انتزاعی فکر کردن ، ذهنی بودن نیست. بلکه چیزی را جدا از زمینه و علل و روابط بررسی کردن است. از نظر من رمان انتزاعی ، یعنی رمانی که عنصری از آن جدا از روابطش با بقیه ی عناصر شکل گرفته. یعنی مثلاً همه چیز در خدمت اثبات یک گذاره ی بنیادین ( مثلاً : اعتیاد در جامعه فاجعه می آفریند !) . در خدمت چیزی بودن رابطه ای یک طرفه است. نوشتن یک رمان خوب و غیر انتزاعی حاصل روابط دوطرفه ی همان 4 عنصر است. و به نظرم استراتژی و ماکت رمان همان روابط حاکم بر این چهار عنصر است. یعنی اگر قصه ای در ذهن موجود بود ، چقدر شخصیت باید فدا شود و چقدر قصه باید از خود سری یک شخصیت منحرف شود. رابطه ای دیالیکتیکی. طوری که قصه نتواند جدا از شخصیت مطرح شود( واقعا ً قصه ی رمان ابله بدون شخصیتش معنا داشت؟) و شخصیت جدا از بستر اتفاقات. همانطور که خود ما سازنده ی روایت های زندگی مان هستیم و روایت ها ی رفته بر ما ، سازنده ی شخصیتمان. درون مایه را فکر حاکم بر اثر گفته اند. از نظر من حکومتی در کار نیست. اگر نه متن به سمت دیکتاتوری می رود و داستان به سمت انتزاعی شدن.

درون مایه اگر بیرون از اثر شکل بگیرد ( به مثابه یک گذاره ی بنیادی) و حاصل برهم کنش شخصیت ها و اتفاقات و مکان ها نباشد ، انتزاعی است. استراتژی رمان همین برهم کنش عناصر است. ماکت رمان یعنی ساختار دادن به عناصر رمان. در ساختار ، جزء بیرون ساختار معنایی ندارد. نه درون مایه نه شخصیت نه قصه و نه مکان. و این سختترین کار است. پیش بردن همه ی عناصر که حاصل کنش یکطرفه نیستند. بلکه یکدیگر را می سازند.

مسئله ی زمان : زمانبندی روایت یکی دیگر از عناصر استراتژیست. کدام قصه در کجا اتفاق بیافتد. شخصیت چه زمانی وارد شود. قصه با چه سرعتی تند و کند شود. کی . پروست به زمان ذهنی اعتقاد دارد. می گوید گاهی یک لحظه زمان کش می آید و بر شخصیت کند پیش می رود. یا یک زمان طولانی با چشم بر هم زدنی می گذرد. در زندگی خودمان هم پیش آمده. زمان ذهنی و چیزی که بر درون شخصیت ها می گذرد ، کند و تند کردن روایت است. اینها مسائل زمانی اند که باید در استراتژی رمان به آن ها پرداخت. سامرست موام می گفت : یک داستان خوب را باید بتوان سر میز شام در ده دقیقه تعریف کرد. سامرست موام آدم کودنی بود. شاید هم گناه زمانه اش بوده...

محمدرضا رم­ یار

پیش از آنکه دیدگاههای خودم را در مورد ماکت رمان خداحافظ گری کوپر بیان کنم این سوال را مطرح می کنم که طراحی ماکت برای رمان چه کمکی می تواند به خود رمان کند؟

آیا الزامی است که نویسنده پیش از نوشتنن رمان مکانها رابچیند و انتخاب کند و یا به ویژگی ظاهری شخصیت هایش بیندیشد؟

من فکر می کنم ماکت رمان از دو جهت می تواند به رمان نویس یاری برساند. یکی در شخصیت پردازی و دیگری در تزریق و اعمال درون مایه در اثر. (امیدوارم واژه ی تزریق دید منفی در دوستان ایجاد نکند و من احتمالن متهم به فاشیسم نشوم.)

مثال می زنم.

بالزاک در سی چهل صفحه ی ابتدایی رمانش با حوصله و دقت خاصی به توصیف مکان و زمانی که شخصیت ها در آن زیست می کنند می پردازد. مکان ها عموما نمود خارجی دارند. بالزاک سپس تک تک شخصیت های رمانش را در مکان های خودشان جای می دهد و سپس با قوت و سرعت روایت می کند. چرا بالزاک به این کار دست می زند و این چنین با وسواس به انتخاب مکان و شخصیت دست می زند؟

بالزاک اعتقاد داشت که مکانی که هر فرد در آن زندگی می کند تأثیر عمیقی روی شخصیتش می گذارد. به خاطر همین اگر مثلن می خواست زنی را نشان دهد که از پاکدامنی به فاحشگی رسیده است احتمالن مکان زندگی او را یکی از محله های بدنام پاریس انتخاب می کرد یا در یک خانواده ی فقیر پر جمعیت قرارش می داد که مثلن پدرش فرار کرده است. در اینجا ماکت رمان در خدمت شخصیت پردازی قرار می گیرد.

کافکا در آثارش (مخصوصا محاکمه) استیصال انسان مدرن را در مقابل بوروکراسی ای که خود انسان مدرن علم کرده نشان می دهد. شخصیت کافکا انسانی منفعل است. انسانی گیر کرده در تار و پود. قدرت تصمیم گیری و حق انتخاب ندارد. انسانی مات. البته این شاید دم دستی ترین قرائت از آثار کافکا باشد ولی این چیزی است که به نظر من می رسد. کافکا با رها کردن شخصیت داستانش میان مکانهایی که به نوعی شکل کاریکاتور گونه ی بوروکراسی حاکم است به این حیرت ، استیصال و انفعال شخصیت دامن می زند. اتاقهایی را که در رمان محاکمه از کف تا سقفشان پوشیده از پرونده ی متهمین است به خاطر بیاورید و یا صف طویل کسانی که در راهرو منتظر رسیدگی به کارشان هستند. و یا در مسخ گره گور به دلیل سوسک شدن و حجیم شدن بدنش قادر به خارج شدن از اتاق خود نیست. گره گور می توانست در خیابان به سوسک تبدیل شود اما کافکا او را درون اتاق قرار می دهد تا او را فردی به دام افتاده نشان دهد.

در رمان خداحافظ گری کوپر اگر بخواهیم مکان ها را بررسی کنیم به دو مکان عمده و تأثیر گذار می رسیم : کوه و ژنو. کوه همان مأمن انسانهای گریزان از جامعه است. نوعی زندگی "زیر حباب مصونیت" است. آنها برای آزادی به کوه پناه برده اند. جس هم به خاطر شغل پدرش به نوعی دیگر زیر این حباب زندگی میکند. اما تفاوت اینجاست که این حباب جس او را از گزند واقعیات جدا کرده است اما واقعیات در اطراف آنها جاری است و این دوگانگی موجب شکست در پدر جس شده است. در فصل چهار می خوانیم:

"زندگی فرزندان مأمورین سیاسی بکلی از واقعیت جدا بود. در حیاط سفارتخانه ها تنیس بازی می کردند و از اعدامها و قحطیها طوری صحبت می کردند که انگار مربوط به سیارات دیگر است […] از بس که با آدم به عنوان خارجی رفتار می کردند آدم خود را با این دنیا ، حتی با کره ی خاک هم بیگانه احساس می کرد […] حساسترین و بی حفاظ ترین اشخاص آنها بودند که کمتر می توانستند مصونیت را تحمل کنند."

 اما به نظر من ضعف این رمان و ضعف شخصیت جس در این است که این فضای تحمل ناپذیر فقط پدر جس را نابود می کند و کوچکترین تأثیری روی جس ندارد. جس یک دختر معمولی است با همان دغدغه ها و هیچ نشانی از این زندگی را با خود حمل نمی کند. یعنی فرقی نمی کرد اگر شغل پدر او مشروب فروشی بود. جس انگار از دنیای اطرافش مصون است و در یک خلأ زندگی میکند. در حالی که جهان بینی ی لنی از زندگی در بالای کوه به دست آمده است و حضور در ژنو و فرانسه تمام زندگی اش را دگرگون می کند. در اینجا من با نظر رضا موافقم که جس تکمیل کننده ی قهرمان است و خود شخصیت مستقلی نیست و پرداخت ضعیفی دارد.

اما ژنو. ژنو شهری است که نویسنده انتخاب کرده است. شهری که بسیاری از نهادها و بانکهای بزرگ بین المللی در آن قرار دارد. سوییس در جنگ جهانی موضعی بی طرف داشت و به زعم راوی بالاترین آمار خودکشی را دارد و پر از آدمهای سیاسی است. به نظر می رسد مکان مناسبی برای جمع شدن افراد با عقاید گوناگون از سراسر جهان باشد. برای پا گرفتن خرده فرهنگهای مختلف و تقابل فرهنگی و دامن زدن به جو آنارشیستی. اینگونه است که در کلبه ی باگ آلمانی ، ایتالیایی، یوگسلاو، اسرائیلی، انگلیسی، آمریکایی و چینی حضور دارند و نویسنده با انتخاب ژنو، کلکسیون جهانی اش را برای نشان دادن ویژگی های یک نسل بعد از جنگ تشکیل می دهد.

رضاداورپناه

(ماکت رمان)

حتی اگر فقط فصل اول رمان "خداحافظ گری کوپر " خوانده شود، مخاطب به راحتی متوجه خواهد شد که با رمانی شخصیت محور مواجه است.ودرادامه خواهد دید ه "لنی"به عنوان شخصیت محوری رمان معرفی می شود.در جلسات گذشته دراین مورد بحث شد که شخصیتهای معرفی شده در فصل اول از بعضی از جنبه ها شباهت زیادی به شخصیت "لنی" دارند و اینکه در واقع نویسنده با آوردن این شخصیت ها به نوعی "لنی " را شخصیت پردازی کرده است.پس می توان نتیجه گرفت  وجود تکتک شخصیت های معرفی شده در فصل اول ،در ماکت اولیه ی شخصیتهای رمان،بی معنی است. اما در این میان دو شخصیت بودند که در کنار "لنی" بسیار پر رنگ تر از سایر شخصیتها ،پردازش شده بودند:"بگ مورن"و"جس"
حال سوال اینجاست":آیا این شخصیتها می توانستند جدای از لنی به شخصیتهای مستقلی تبدیل شوند؟ " یا  "این شخصیتها(بگ مورن و جس) درماکت اولیه رمان چه نقشی داشته اند؟"
در مورد"بگ مورن":   هرچند شخصیت پردازی "بگ مورن" مفصل تراز بقیه دوستان لنی است واینکه این شخصیت در بسیاری از قسمتها بر شخصیت "لنی"تاثیر گذار بوده است،اما در واقع شخصیت بگ مورن در کلیت روایت رمان نسخه ی غلیظ تر شده ی  شخصیت "لنی" است.
پس اگر بیشتر دوستان لنی با زن ها مشکل دارند یا اگر "لنی"(بنا به پیش گویی خود بگ مورن) از نزدیکی با دختر باکره می هراسد، "بگ مورن" خود یک همجنس باز است. با این توضیحات  وجود چنین شخصیتی در ماکت اولیه داستان تا حدی غیر ضروری است.
و در مورد"جس":
به نظر من پردازش یک شخصیت قوی و چند بعدی در طول روایت،نسبت مستقیم دارد با پردازش نیروهای مخالف آن شخصیت.در واقع هرچه نیرو یا نیروهای مخالفی که در مقابل شخصیت قرار می گیرند،قوی تر باشند،شخصیت، قدرتمندتر ودر نتیجه به یک قهرمان نزدیکتر می شود.
حال براحتی می توان نقش "جس" را درک کرد،جس در واقع همان "نیروی(شخصیت) مخالف" شخصیت"لنی" است. (توجه کنید:لنی با زن ها مشکل دارد ولی جس در یک  خانواده زن سالار بزرگ شده است،لنی خاطرات مبهمی از پدرش دارد ولی جس با پدرش زندگی می کند،لنی متعلق به بالای کوه است و جس پایین کوه، ودر آخر لنی مطابق طالعش باید از دختران باکره پرهیز کند،و جسی یک دختر باکره است)
در واقع باید بگویم وجود "شخصیت جس" کاملا وابسته به "شخصیت لنی"است،تاجاییکه اگرشخصیت لنی نبود وجود شخصیت جس هم غیر ضروری بود.

واما در مورد مکان هایی که در ماکت اولیه رمان به آنها اهمیت داده شده است.این بار می توان سوال اصلی را اینگونه مطرح کرد:لزوم وجود مکانهایی مثل:کلبه بگ مورن،کافه ای که جسی و دوستانش درآن هستند، خانه ی جس و...در ماکت اولیه رمان چسیت؟
در این قسمت باز مجبورم رجوع کنم به فصل اول رمان،آنجاییکه در بالا ی کوه(کلبه ی بگ مورن) ما از زبا ن راوی ،با عقیده ی "لنی" (وسایر دوستانش) درمورد زندگی دربالا و پایین کوه  آشنا می شویم:
"کارهایی که آن پایین ها یعنی زیردوهزارمتر،از آدم سرمی زند،حساب نیست" ، "همه بچه ها هم همینطور بودند، آن پایین از هیچ کار روی گردان نبود"(فصل یک)

 می توان به این نتیجه رسید که درفصل اول و در ادامه رمان مکان هایی که برای نویسنده اهمیت دارد همان "بالا و پایین کوه" است. در واقع کلبه ی بگ مورن(به عنوان جاییکه لنی ودوستانش آنجا جمع می شوند) به این دلیل اهمیت دارد که در "بالای کوه" واقع شده است و خانه جس اهمیت خود را فقط از "پایین کوه" بودن در یافت می کند.به نظرنویسنده در ماکت اولیه رمان خود تمامی مکان ها را به عنوان مکانهایی دارای کارکرد خاصی درروایت باشد،معرفی نکرده است و چیزی که برای او مهم بوده است همان بالا یا پایین کوه بودن این مکانهاست. البته این به این معنا نیست که لزوما این مکانها به فضا در داستان تبدیل نشده است،ولی من می خواهم این سوال را مطرح کنم که دراین رمان چقدر اهمیت داشت که  جس، بیشتر دوستانش را در کافه ملاقات کند یا در دانشگاه؟
در واقع همانطور که در شکل زیرنشان داده ام از نظرمن در ماکت اولیه این رمان(ازلحاظ شخصیت و مکان) دو چیز اهمیت زیادی داشت:یک:"لنی" به عنوان شخصیت محوری(قهرمان) ودو:"کوه" به عنوان مکانی که ممیز دو محدوده ی "بالای  کوه" و "پایین کوه" است 



 

 مژگان میرحسینی

راستش دلم نمي خواهد دوباره در مورد حرفهايي كه زدم ، صحبت كنم ، ولي با اظهار نظرات دوستان و سوالاتي كه از من شد بخصوص سوالاتي كه سيامك پرسيد، برخود فرض دانستم كه پاسخ بدهم !

خب به نظرم حرفهايي كه طليعه زد، به نوعي حرف من هم بود ولي شايد تا به حال واضح نگفته بودم. به طور مثال در كامنتي كه جلسه پيش گذاشته بودم و در آن از نظرات سيامك و طليعه گفته بودم، منظورم هرگز تخطئه افكار و برداشتهاي انها نبوده، اتفاقا برعكس همانطور كه قبلا هم گفته بودم برام واقعا جالب بود كه مثلا بتوانيم اساطير يوناني و خدايان المپ و يا  وقايعي راجع به بلندي و زمستان را به داستان ربط بدهيم. حداقل خود من هرگز نتوانسته ام به چنين برداشتهايي برسم .

اما گاهي احساس مي كنم برداشت چنين مسائلي از يك متن، اصلا به قوت متن برنمي گردد بلكه به قوت و ذهن فعال منتقد بر مي گردد كه از يك مسئله و نكته كوچك چنين برداشتهاي بزرگي مي كند.

البته شايد همانطور كه من شما را به فربه كردن متن متهم مي كنم، شما هم مرا به سطحي نگري متهم كنيد. ولي مطمئنم اين عقايد اصلا تاثيري در ما نخواهد گذاشت.

اما در مورد سوالاتي كه سيامك پرسيده بود بايد بگويم كه در مورد اول يعني راوي و انتخاب آن همچنين علت شروع داستان ، من هرگز يك فلسفه خاص وكاركرد مفهومي از دل ان بيرون نمي كشم. به نظرم شروع داستان با چنان جمله اي، فقط مي تواند كاركرد فرمي ان مورد توجه واقع شود و نه كاركرد مفهومي ان. ببينيد نويسنده با چنين استراتژي ما را ناگهان ميان يك بلبشو و آشفتگي پرت مي كند و اين مسئله  مي تواند بيشتر آشفتگي و هرج و مرج فضا را به ما نشان دهد. يك اغاز ناگهاني و جذاب كه تا مخاطب برود به خودش بيايد با جمع كثيري از افراد آشنا مي شود كه معلوم نيست واقعا چه كاره اند، اين آغاز همانطور كه گفتم بيشتر به لحاظ تكنيك نوشتاري مورد توجه است تا به لحاظ محتوايي، حال انكه به زعم من، نويسنده مي توانست به جاي عزي هركس ديگر را بياورد. مثلا بگويد باگ، الك و يا هر كس ديگر،شايد تا حدودي منطقي نباشد كه وقتي نويسنده در انتخاب شخصيت اصلي ماجرا هيچ نظر خاصي نداشته و همانطور كه گفته شد مي توانسته هركسي را بياورد حالا بيايد سر اين قضيه كاملا كوچك و بي اهميت قصد و غرض خاصي از اوردن يك شخصيت داشته باشد.

اما در مورد راوي اينكه شما مي گوييد ممكن است همزاد لني باشد يا صداي يك نسل به نظرم بازهم از همان دسته فربه كردنهاست چراكه اگر نويسنده تا اين اندازه مي خواسته نواوري كند و شكل جديدي ارائه دهد چرا نيمه كاره انرا رها كرده؟ آنچه يك نشانه را به يك مولفه تبديل مي كند مداومت ان است. در واقع تداوم در امري يا چيزي است كه براي ما سوال ايجاد مي كند و ما را بيشتر به اين انديشه وا ميدارد كه ممكن است در پشت پرده چيزي باشد.اما اين در نطفه عقيم گذاشتن بيشتر به نظرم از ضعف يا عدم اگاهي نويسنده سرچشمه مي گيرد. چراكه از فصل دوم به يكباره راوي عوض مي شود و تا پايان همانطور باقي مي ماند.  اصلا استنادهاي درون متني شما كه مي گوييد ممكن است همزاد يا صداي يك نسل باشد كجاست؟ فكر نميكنيد اين امر بيشتر به ذهن خلاق شما برمي گردد تا متن؟ تفكر شما يك چيز است و اتفاقي كه در داستان مي افتد يك چيز ديگر. به نظر من ما هرچقدر هم آوانگارد باشيم بازهم مي بايست به اصولي در داستان معتقد باشيم. داستان اينقدر بي در و پيكر نيست كه هركس هركاري در آن انجام دهد و بعد اسمش را نوگرايي بگذارد. بهتر است گاهي هم به اين فكر كنيم كه يك نويسنده هرچقدر هم بزرگ باشد ممكن است به هرحال خطاهايي در نوشتن انجام دهد و بهتر است هر انچه را كه با مختصات داستاني نخواند به عنوان يك نوگرايي معرفي نكنيم.

در مورد درون مايه داستان نيز بايد بگويم همانطور كه گفتم من با تحليل سيامك در مورد ابتداي داستان موافقم ولي از فصل دوم به بعد ، به نظرم تحليل طليعه كارآمدتر است.  با اين حال از اين انديشه استقبال مي كنم.(( هرج و مرج و پوچگرايي در دوران جنگ ويتنام و بعد حل شدن همان افراد پوچ گرا كه به نوعي داعيه اعتراض دارند در جامعه و محو شدن به رغم تمام عقايدشان)). البته باز اينجا اين مسئله پيش مي ايد كه اين حل شدن نه جبر زمانه است نه يك امر سياسي يا اجتماعي. بلكه اين تنها از سر اتفاق و خواستهاي دروني يك فرد اتفاق مي افتد. در واقع هيچ تعمدي دركار نيست.

.

با اينحال بايد گفت  طبق اين نظريه نوعي برگشتن به صراط مستقيم وعاقبت بخيري در انتظار همه آنان است. اما جالب توجه اينجاست اگرچه اين امر جاي خوشوقتي دارد ولي نميدانم چطور است كه واقعا ما از اين عاقبت بخيري خرسند نمي شويم. در واقع من به عنوان يك مخاطب دوست دارم كه بالاخره در چاله اي پاي لني سر بخورد و ماندگار شود ولي عملا تحمل از دست دادن فضاي ابتداي داستان نيز برايم مشكل است. ولي بايد اذعان كنم كه خودم به تنهايي واقعا به لحاظ درون مايه هيچ اظهار نظر خاصي ندارم. چراكه اصولا من در خوانش داستانها، اگر همان ابتدا به ساكن بعد از خواندن داستان نتوانم تحليل خاصي از انديشه پشت داستان ارائه بدهم هرگز به دنبال فهميدن آن هم نمي روم. در واقع متن كتاب برايم آنقدر جذاب بود كه پي نبردن به درون مايه ان چيزي از لذت ان كم نمي كرد.  راستش تا همين الان هم به هيچ نتيجه اي راجع به درون مايه نرسيده ام ، با اين حال اظهار نظرات ديگران برايم جالب و شنيدني هستند.

ببينيد من اعتقاد دارم همه مخاطبان فقط دنبال لذت طلبي خود در يك متن داستاني مي گردند. وقتي احساس كردند مي توانند آن لذت را از طريقي به دست آورند ديگر دنبال چيز ديگري نمي گردند چون به انچه كه مي خواسته اند رسيده اند. گاهي ما از فرم لذت مي بريم، گاهي نثر،‌گاهي درون مايه، گاهي شخصيتها، فضا و ... اين متن لذت خود را كه همان فضاي هرج و مرج ابتداي داستان بود به ما چشاند و شايد به همين علت بود كه حداقل خود من دنبال موارد ديگر نرفتم و اينطور كه متوجه شدم همچنين براي بقيه بچه ها نيز درون مايه اهميت خاصي را به دنبال نداشت.

در مورد ماكت داستان و پرسشهايي كه سيامك كرده بود بعد از اين همه حرف زدن فعلا واقعا حال جواب دادن ندارم.اگر توفيقي نصيب شد بعدا خواهم نوشت.

 در ضمن در پاسخ به امين شاكري بايد بگويم كه لفظ راوي هوشمندانه را جلسه پيش سيامك انتخاب كرده بود كه من با ان موافق نبودم. و اصلا ان را نشانه برجسته كار نميدانم و بالعكس. شايد برايتان جالب باشد كه با انكه من بار سومي است كه اين كتاب را مي خوانم تازه متوجه راوي هاي متفاوت ان شده ام. در واقع به نظرم حضور راوي در متن انقدر كمرنگ و كم اهميت است كه هرگز به چشم من نيامده بود، هرچند ممكن است اين هم به نوعي سطحي نگري استنباط شود ولي اگر واقعا اينطور است من هرگز از استفاده ان ابايي ندارم. چون به نظر من همه ما بعد از اين همه داستان خواندن و نوشتن ياد گرفته ايم كه به چه چيزهايي در داستان اهميت بدهيم و تامل كنيم و از روي چه چيزهايي بگذريم. به هر حال موضع من اين است و ممكن است فرد ديگري موضع ديگري داشته باشد.

 اما در شكست روايتي من نيز با شما هم عقيده ام. اين شكست انچنان عميق است كه فاصله ميان اين دو مانند پيمودن دهانه يك دره عظيم مي باشد.

 

 

 

 

زیست در فضا!

طلبعه نورانی



در اتومبیل اشک فراوانی ریخت.بعد سعی کرد حرفهای نیشدار و خرد کننده ای را که می خواست تحویل سر کنسول بدهد اماده کند.اما وفتی اتومبیلش را جلو سر کنسولگری نگه داشت پشت فرمان ماند.


جس در اینجا فاصله فرانسه تا سوئیس را پشت سر گذاشته.که به گفته او مسیر بین دو مرز به تنهایی 20 دقیقه است و حالا مسیر رسیدن به کنسولگری را هم نادیده میگیرم.من شخصن فضا پردازی را در تاثیر مستقیم ماکت رمان میدانم.از نقاط ضعف داستان از نظرم همین فضا پردازی رمان است.اصولن  داستانهای مدرن که تکیه بر شخصیت پردازیست و دیالوگ، از فضا پردازی جا میماند.شخصیتها در هوا زندگی میکنند.با هجوم کاراکتر ها و جملات کوتاه ،داستان ضربه ای پیش میرود و در همه جا عدم فضا پردازی به چشم میخورد.یادم می آید آخرین بار که کتاب احمد محمود را میخواندم با قضا پردازی نابی مواجه شدم.گرمای ظهر را حس میکردم و همینطور عرق ریختن شخصیت و پیمودن مسیر خانه تا مغازه را با دوچرخه.در بین راه شخصیت چشم داشت!مغازه ها را میدید.به کاراکترهای دیگر برخورد میکرد.(در این رمان همیشه جایی برای شخصیتها در نظر گرفته شده.دم کافه.توی خانه.اینها توی راه به هم بر نمی خورند)در سرما سرعتش کم تر میشد.زیر باران تنها میدوید تا به خانه برسد و خبری از شیطنت های بهار نبود.ظهر صدای دوغ فروش را میشنید.اینها همه صدا و فضای داستان بود که ما در این رمان از آن بی نصیبیم.

در آغاز که ما با شخصیت جس آشنا می شویم این جمله را میخوانیم که شلوغی های خیابان های ژنو در این وقت روز و نداشتن بنزین مصیبت خاهد شد.و جمله بعدی جس رسیده به کافه بدون اینکه مصیبتی کشیده باشد.ما ژنو و فرانسه را در هیچ کجای رمان نمیبینم.همانطور که از نظر من برف و سرما و کوه را هم در آغاز ندیدیم.شاید در ابتدای داستان سرعت اسکی سوار ها را با ندیدن یکی کنیم که آن هم از نظر چندان توجیه پذیر نیست.به هر حال سوختگی ناشی از اسکی.سرمازدگی و گرسنگی.لغزش.همه مسائلی است که ما می توانستیم با آن روبه رو شویم....و اما قسمت اعظم تنهایی های جس در ژنو و کم پولی هایش به نظرم در همین جا می توانست آورده شود.که نویسنده از زیر بار آن شانه خالی کرد.ژنو شبیه به دهاتی کوچک و خالی از سکنه است.مردم در آن زندگی نمیکنند.صدایی نمی اید.مسافتی در آن حس نمیشود.شهر در خواب است.باز دوست دارم اشاره کنم به رمان پیرمرد و دریا از همینگوی.در این رمان تنهایی های پیرمرد در دریا به خوبی نشان داده شده.ما میدانیم او چقدر از ساحل دور شده و به راستی چقدر ضعف و سستی در او ریشه دوانده.جلبک ها و تمام آبزیانی که از دور قایقش رد می شوند.او زنده است.زیست او در دریاست و این به خوبی احساس میشود.

من در انتخاب نویسنده در مکان ها شک ندارم.اما در چرایی و نشان دادنش وا مانده ام.من نه برف و کوه و سرمایی دیدم.و نه ژنو و فرانسه ای.

باز شما را ارجا میدهم به آغاز ورود جس در کنار دریاچه.و تاکید نویسنده به اینکه جس 1 ساعت دیگر باید بیمارستان باشد..و رفتن او به کافه برای قرض گرفتن پول و گفتن این جمله که راه شلوغ است و بنزین ندارد...میگویند جویس مسیر پیاده روی دو شخصیتش را متر کرده بوده و دیالوگ ها را نوشته تا بفهمد در چنین مسیری چقدر میشود حرف زد.برای من خیلی جالب است این همه اظهار نظر ها در کافه.اولین ملاقات با لنی... و اصلا خارج از مسیر(گیریم سوار بر جت یا ماشین یوگی و دوستان بود)اینها تنها یک ساعت طول کشیده؟همانطور که در ابتدا گذران روزها را در بالای کوه ندیدم.اب شدن برف که به معنای واقعی درد و مصیبت برای شخصیتهای رمان بود به تصویر کشیده نشد و شادی آنها در باریدن مجدد برف

من نمی دانم باید چه بگوبم چرا که از نظرم نویسنده اصلا ماکتی طراحی نکرده و در ساخت فضا پردازی و پیوند آن با شخصیتها بسیار ضعیف بوده و هر جا که نگاه میکنم مثال بر همین امر است.پس سخن را تمام میکنم

توضیح

با سلام

سیامک

در نفی هایی که شد فقط خانم (آقای شاکری خانوم غلط است که هر جا می روم نوشتی خانوم) میرحسنی تحلیل ای ارائه داده بود در باره الک،که این شکلی نیست چون بحث ازدواج مطرح نبود و در خانه باگ همه کسانی که گرد آمده اند به نوعی از زن ها جدا شده اند و یک وضعیت آنارشیستی دارند. این تحلیل من بود حالا شما در چند خط نقطه نظر خود را درباره ی شروع داستان بیان کنید اینکه چرا داستان اینگونه آغاز شد با این همه تعدد شخصیت و چرا با عزی بن زوی شروع شد.و اصلن چه چیزی در شروع رمان مهم است

درباره راوی باید بگویم راوی درست است ژست اول شخص گرفته است اما هیچ وجه ماتریالیستی ندارد. هیچ کجا حضور واقعی ندارد و می تواند همزاد لنی باشد. یا صدای یکی از افراد این نسل که در داستان پرسه می زند . واصلن شکل جدیدی از  راوی است که ساده انگارانه است که آن را بی منطق بدانیم .راوی اتفاقن از آشفتگی درونمایه بیرون می آید

من دلیل این را نمی فهمم که چرا لنی باید سرنوشتی شبیه بقیه پیدا کند و اصلن از کجا معلوم که بقیه هم همان بلا سرشان نیامد بعد رفتن لنی ،و این ربطی به درون متن ندارد حدس و گمان می شود و تحلیل شخصیت ،نه استراتژی نویسنده

درباره صحبت امین هم به اندازه کافی پای تخته صحبت کردم درباره درون مایه ،اگر ایده ای هست و آلترناتیوی وجود دارد امین باید آن را شفاف و دقیق توضیح دهد و مبحث اش را رائه دهد و الا با نفی کردن مصرانه یک نظر به جایی نمی رسیم

در باره ماکت کسی در کلاس چیزی از من نپرسید . ماکت قالب کلی است که یک رمان نویس برای اثر خود طراحی می کند از مکان ها تا شخصیت ها ،مثلن کارکرد فلان مکان در داستان چه بوده است .داستان در کجا می گذرد نویسنده چرا بالای کوه و برف را انتخاب کرده است؟چرا داستان در یک بیابان یا در یک غار اتفاق نیفتاد؟ مثلن هدایت از انتخاب ری در داستان بوف کور اهدافی داشته که در راستای پیشبرد شخصیت اش بود. و به درونمایه اثرش جان می بخشید .ماکت کلیتی است که نویسنده قبل از نوشتن داستان به آن می اندیشد مثل یک کارگردان که برای شخصیت فیلمنامه اش دنبال آدم خاصی می گردد یا لوکیشن خاصی را پیدا می کند یا حتی دکوپاژ می نویسد .نویسنده ممکن است بخاهد خارج از پزدازش شخصیت اش که در حین نوستن انجام می شود شخصیت دارای یک سری ویژگی ها باشد مثلن لنگ باشد .یا نشانه ای در صورتش داشته باشد مثل داستان داش آکل که ارتباط مستقیمی به شخصیت پردازی ندارد اما به طور غیر مستقیم بر شخصیت و کل داستان اثر می گذارد مثلن اگر داش آکل بجای صورتش روی سینه اش زخم داشت خیلی چیز ها فرق می کرد .ماکت در داستان هر کلیتی را در بر می گیرد که نویسنده قبل از شروع به نوشتن آنها را قرار داد می کند.مثلن می گوید با توجه به موضوع داستانم بهتر است داستان در یک کلان شهر اتفاق بیفتد به بهزاد گفتم طرحی که در کارگاه به عنوان رمانت تعریف کردی با منطق زندگی در یک شهر کوچک همخان نیست حتا داستان رضا داور پناه که طرف عاشق آسانسور است .....یک مکان و یک شرایط خاص را می طلبد که نویسنده باید قبل نوشتن به آن بیندیشد

به نام حق

مژگان ميرحسيني

تحليلهايي كه در كلاس راجع به دلايل اتفاقاتي كه در ابتداي داستان براي توجيه حضور عزي بن زوي و همچنين سياست و ترفند نويسنده در انتخاب چنين شروعي انجام شد، به نظرم چندان قابل استناد نيست.

در مورد جدا كردن عزي بن زوي صرفا و صرفا به خاطر اينكه اولين كسي است كه خواهان رابطه با يك زن مي شود، كمي غيرعادي به نظر مي رسد چون قبل از وي الك شخصيتي است كه زن دارد پس با زنها پيش از عزي رابطه برقرار كرده و ازدواج كرده است. از طرف ديگر به نظر مي رسد اصلا حتي ازدواج بن زوي بيشتر مضحك و درست مانند همان رابطه هاي يكي دو شبي لني با بقيه دخترها به نظر مي رسد، ازدواجي كه حتي ممكن است بعدا مانند الك شود. عشقي كه بعدها لني با آن مواجه مي شود به نظر مشابه اتفاقي براي عزي مي افتد نيست.

از سوي ديگر ازدواج عزي تنها در يك جمله اتفاق مي افتد. و حتي به يك خط هم نمي رسد. نويسنده به هيچ عنوان هيچ تاكيد و يا اهميتي براي ان قائل نيست. انگار فقط مي خواسته قائله را خاتمه دهد. با اين توصيفات، شروع رمان با عبارت ((عزي هم انجا بود)) و قائل دانستن يك پولتيك خاص براي اين منظور به نظرم فربه كردن كار مي باشد. اصولا تحليل يك اثر بيشتر بر مي گردد به ظرفيتهايي كه ان اثر براي مخاطب مي سازد و نشانه هايي كه در دسترس وي قرار مي دهد تا با توسل به انها بتوان متن را تحليل كرد، من احساس مي كنم، نشانه هايي كه از انها ياد شده نمي تواند ما را به چنين نتيجه قطعي و مستدلي ازابتداي اين داستان رهنمون كند.

از طرف ديگر من بازهم به نظر قبلي خود و بي منطق بودن راوي اشاره مي كنم و اينكه ما در بعضي موارد واقعا او را جاي سوم شخص مي بينيم طوريكه حتي در ذهن شخصيتهاي داستان پرسه مي زند، به طور مثال خواندن ذهن لني وقتي دارد به كابوس خود در ازدواج با ترودي فكر مي كند كه يك خانه زيبا با پنجره پوشهايي به شكل دل زندگي مي كند و ... همچنين در بسياري موارد از خيالها، احساسات و يادآوريهاي خاطرات شخصيتهاي داستان حرف مي زند. بنابراين به اعتقاد من اصولا وجود راوي اول شخص هرگز در داستان توجيه ندارد چنانكه مي بينيم درست از فصل دوم كه شخصيت جس وارد معركه مي شود،‌نويسنده، خود كه به اين موضوع پي برده راوي اول شخص را رها كرده و به سوم شخص مي پردازد.بنابراين لفظ هوشمندانه انتخاب كردن راوي برايم توجيه پذير نيست.

اما نكته ديگر در مورد درون مايه داستان، اگرچه حرفي كه سيامك زد و تحليلي كه از ان به دست داد بسيار اغواگرانه و جالب توجه بود،(( يعني نشان دادن يك نسل از مردم دوران جنگ ويتنام)) ليكن به نظر مي رسد با ورود به بخش دوم داستان تا حدودي اين نظريه رنگ مي بازد. چرا كه اگر واقعا بخواهيم لني را نماينده ان نسل بدانيم چنانكه به نظر من هم هيچ تفاوتي در انتخاب لني يا مثلا الك يا لرد نجيب و ... به عنوان شخصيت اول ماجرا ندارد، پس لزوما سرنوشت لني كه نماينده اين جمع مي باشد، مي بايست به نوعي پايان ماجرا و يا دست كم چيزي شبيه پايان ماجراي بقيه افراد بالاي كوه باشد. كه به اعتقاد من چنين نيست. حداقل من احساس مي كنم، اگرچه لني با بقيه افراد در قسمت ابتدايي داستان تفاوتي نمي كند اما پايان داستان وي هرگز نمي تواند شبيه ماجراي بقيه باشد.

 

در پايان لطفا بفرماييد بحث راجع به ماكت داستان دقيقا به چه نحو بايد اعمال شود؟ چون واقعا من ايده اي راجع به اين موضوع ندارم.

ممنون از همه دوستان