مژگان میرحسینی
راستش دلم نمي خواهد دوباره در مورد حرفهايي كه زدم ، صحبت كنم ، ولي با اظهار نظرات دوستان و سوالاتي كه از من شد بخصوص سوالاتي كه سيامك پرسيد، برخود فرض دانستم كه پاسخ بدهم !
خب به نظرم حرفهايي كه طليعه زد، به نوعي حرف من هم بود ولي شايد تا به حال واضح نگفته بودم. به طور مثال در كامنتي كه جلسه پيش گذاشته بودم و در آن از نظرات سيامك و طليعه گفته بودم، منظورم هرگز تخطئه افكار و برداشتهاي انها نبوده، اتفاقا برعكس همانطور كه قبلا هم گفته بودم برام واقعا جالب بود كه مثلا بتوانيم اساطير يوناني و خدايان المپ و يا وقايعي راجع به بلندي و زمستان را به داستان ربط بدهيم. حداقل خود من هرگز نتوانسته ام به چنين برداشتهايي برسم .
اما گاهي احساس مي كنم برداشت چنين مسائلي از يك متن، اصلا به قوت متن برنمي گردد بلكه به قوت و ذهن فعال منتقد بر مي گردد كه از يك مسئله و نكته كوچك چنين برداشتهاي بزرگي مي كند.
البته شايد همانطور كه من شما را به فربه كردن متن متهم مي كنم، شما هم مرا به سطحي نگري متهم كنيد. ولي مطمئنم اين عقايد اصلا تاثيري در ما نخواهد گذاشت.
اما در مورد سوالاتي كه سيامك پرسيده بود بايد بگويم كه در مورد اول يعني راوي و انتخاب آن همچنين علت شروع داستان ، من هرگز يك فلسفه خاص وكاركرد مفهومي از دل ان بيرون نمي كشم. به نظرم شروع داستان با چنان جمله اي، فقط مي تواند كاركرد فرمي ان مورد توجه واقع شود و نه كاركرد مفهومي ان. ببينيد نويسنده با چنين استراتژي ما را ناگهان ميان يك بلبشو و آشفتگي پرت مي كند و اين مسئله مي تواند بيشتر آشفتگي و هرج و مرج فضا را به ما نشان دهد. يك اغاز ناگهاني و جذاب كه تا مخاطب برود به خودش بيايد با جمع كثيري از افراد آشنا مي شود كه معلوم نيست واقعا چه كاره اند، اين آغاز همانطور كه گفتم بيشتر به لحاظ تكنيك نوشتاري مورد توجه است تا به لحاظ محتوايي، حال انكه به زعم من، نويسنده مي توانست به جاي عزي هركس ديگر را بياورد. مثلا بگويد باگ، الك و يا هر كس ديگر،شايد تا حدودي منطقي نباشد كه وقتي نويسنده در انتخاب شخصيت اصلي ماجرا هيچ نظر خاصي نداشته و همانطور كه گفته شد مي توانسته هركسي را بياورد حالا بيايد سر اين قضيه كاملا كوچك و بي اهميت قصد و غرض خاصي از اوردن يك شخصيت داشته باشد.
اما در مورد راوي اينكه شما مي گوييد ممكن است همزاد لني باشد يا صداي يك نسل به نظرم بازهم از همان دسته فربه كردنهاست چراكه اگر نويسنده تا اين اندازه مي خواسته نواوري كند و شكل جديدي ارائه دهد چرا نيمه كاره انرا رها كرده؟ آنچه يك نشانه را به يك مولفه تبديل مي كند مداومت ان است. در واقع تداوم در امري يا چيزي است كه براي ما سوال ايجاد مي كند و ما را بيشتر به اين انديشه وا ميدارد كه ممكن است در پشت پرده چيزي باشد.اما اين در نطفه عقيم گذاشتن بيشتر به نظرم از ضعف يا عدم اگاهي نويسنده سرچشمه مي گيرد. چراكه از فصل دوم به يكباره راوي عوض مي شود و تا پايان همانطور باقي مي ماند. اصلا استنادهاي درون متني شما كه مي گوييد ممكن است همزاد يا صداي يك نسل باشد كجاست؟ فكر نميكنيد اين امر بيشتر به ذهن خلاق شما برمي گردد تا متن؟ تفكر شما يك چيز است و اتفاقي كه در داستان مي افتد يك چيز ديگر. به نظر من ما هرچقدر هم آوانگارد باشيم بازهم مي بايست به اصولي در داستان معتقد باشيم. داستان اينقدر بي در و پيكر نيست كه هركس هركاري در آن انجام دهد و بعد اسمش را نوگرايي بگذارد. بهتر است گاهي هم به اين فكر كنيم كه يك نويسنده هرچقدر هم بزرگ باشد ممكن است به هرحال خطاهايي در نوشتن انجام دهد و بهتر است هر انچه را كه با مختصات داستاني نخواند به عنوان يك نوگرايي معرفي نكنيم.
در مورد درون مايه داستان نيز بايد بگويم همانطور كه گفتم من با تحليل سيامك در مورد ابتداي داستان موافقم ولي از فصل دوم به بعد ، به نظرم تحليل طليعه كارآمدتر است. با اين حال از اين انديشه استقبال مي كنم.(( هرج و مرج و پوچگرايي در دوران جنگ ويتنام و بعد حل شدن همان افراد پوچ گرا كه به نوعي داعيه اعتراض دارند در جامعه و محو شدن به رغم تمام عقايدشان)). البته باز اينجا اين مسئله پيش مي ايد كه اين حل شدن نه جبر زمانه است نه يك امر سياسي يا اجتماعي. بلكه اين تنها از سر اتفاق و خواستهاي دروني يك فرد اتفاق مي افتد. در واقع هيچ تعمدي دركار نيست.
.
با اينحال بايد گفت طبق اين نظريه نوعي برگشتن به صراط مستقيم وعاقبت بخيري در انتظار همه آنان است. اما جالب توجه اينجاست اگرچه اين امر جاي خوشوقتي دارد ولي نميدانم چطور است كه واقعا ما از اين عاقبت بخيري خرسند نمي شويم. در واقع من به عنوان يك مخاطب دوست دارم كه بالاخره در چاله اي پاي لني سر بخورد و ماندگار شود ولي عملا تحمل از دست دادن فضاي ابتداي داستان نيز برايم مشكل است. ولي بايد اذعان كنم كه خودم به تنهايي واقعا به لحاظ درون مايه هيچ اظهار نظر خاصي ندارم. چراكه اصولا من در خوانش داستانها، اگر همان ابتدا به ساكن بعد از خواندن داستان نتوانم تحليل خاصي از انديشه پشت داستان ارائه بدهم هرگز به دنبال فهميدن آن هم نمي روم. در واقع متن كتاب برايم آنقدر جذاب بود كه پي نبردن به درون مايه ان چيزي از لذت ان كم نمي كرد. راستش تا همين الان هم به هيچ نتيجه اي راجع به درون مايه نرسيده ام ، با اين حال اظهار نظرات ديگران برايم جالب و شنيدني هستند.
ببينيد من اعتقاد دارم همه مخاطبان فقط دنبال لذت طلبي خود در يك متن داستاني مي گردند. وقتي احساس كردند مي توانند آن لذت را از طريقي به دست آورند ديگر دنبال چيز ديگري نمي گردند چون به انچه كه مي خواسته اند رسيده اند. گاهي ما از فرم لذت مي بريم، گاهي نثر،گاهي درون مايه، گاهي شخصيتها، فضا و ... اين متن لذت خود را كه همان فضاي هرج و مرج ابتداي داستان بود به ما چشاند و شايد به همين علت بود كه حداقل خود من دنبال موارد ديگر نرفتم و اينطور كه متوجه شدم همچنين براي بقيه بچه ها نيز درون مايه اهميت خاصي را به دنبال نداشت.
در مورد ماكت داستان و پرسشهايي كه سيامك كرده بود بعد از اين همه حرف زدن فعلا واقعا حال جواب دادن ندارم.اگر توفيقي نصيب شد بعدا خواهم نوشت.
در ضمن در پاسخ به امين شاكري بايد بگويم كه لفظ راوي هوشمندانه را جلسه پيش سيامك انتخاب كرده بود كه من با ان موافق نبودم. و اصلا ان را نشانه برجسته كار نميدانم و بالعكس. شايد برايتان جالب باشد كه با انكه من بار سومي است كه اين كتاب را مي خوانم تازه متوجه راوي هاي متفاوت ان شده ام. در واقع به نظرم حضور راوي در متن انقدر كمرنگ و كم اهميت است كه هرگز به چشم من نيامده بود، هرچند ممكن است اين هم به نوعي سطحي نگري استنباط شود ولي اگر واقعا اينطور است من هرگز از استفاده ان ابايي ندارم. چون به نظر من همه ما بعد از اين همه داستان خواندن و نوشتن ياد گرفته ايم كه به چه چيزهايي در داستان اهميت بدهيم و تامل كنيم و از روي چه چيزهايي بگذريم. به هر حال موضع من اين است و ممكن است فرد ديگري موضع ديگري داشته باشد.
اما در شكست روايتي من نيز با شما هم عقيده ام. اين شكست انچنان عميق است كه فاصله ميان اين دو مانند پيمودن دهانه يك دره عظيم مي باشد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 1:4 توسط اعضای کارگاه
|