دستور کار این هفته:


مبحث  اصلی جلسه: ماکت رمان

مبحث فرعی: بحث درونمایه و دلایل انتخاب لنی به عنوان قهرمان داستان در رمان خداحافظ گاری کوپر

در جلسه دوم از بحث شروع رمان ،شروع رمان خداحافظ گاری کوپر تحلیل و بررسی شد. قبل از شروع بحث به مباحث درون مایه و راوی در شکل گیری شروع یک رمان پرداخته شد. امین شاکری بحث خوبی را پیرامون درون مایه در کارگاه مطح کرد و با طرح پرسش هایی دیدگاههای خود را بیان نمود. لطفن با محوریت قرار دادن بحث ماکت در رمان ،اگر نقطه نظری  هم درباره درون مایه و مباحثی که مطرح شد دارید بیان کنید فقط در بالای مطلبتان بنویسید موضوع بحث تان درباره مبحث اصلی جلسه است یا مبحث فرعی جلسه

                                                                                                   موفق باشید

                                                                                                      سیامک

 مژگان میرحسینی

شايد در وهله اول هنگامي كه رمان گاري كوپر را مي خواندم با ديد انتقادي و موشكافانه با آن برخورد نكرده بودم. هرچند كلا اكثر رمان و داستانهايي كه مي خوانم هرگز با نگاه يك منتقد نمي خوانم به همين خاطر تحليلهاي درون مايه اي كه مثلا طليعه و يا سيامك از آن مي كنند را هرگز نداشته ام. هرچند به نظرم تحليلهاي جالبي بود.

در واقع انچه در ابتداي امر در هر داستاني براي من جالب و زيباست، ميزان لذتي است كه از ان متن به من مي رساند. درست در همان بار اول خواندن. من واقعا معتقد به اين نيستم كه بايد نشست يك متن را تحليل كرد تا بعد از دل ان چيزي درآوريم كه بعدا از پي بردن به آن لذت ببريم. به نظر من يك متن در سطحي ترين لايه خود نيز بايد طبع مخاطب را ارضا نمايد. و البته اين امر مهمترين قسمت ماجراست. و در قسمت عمقي ماجرا همينكه به مخاطب خود بقبولانيم چيزي در آن پس و پستو ها پنهان كرده ايم كافي است.

اما در داستان گري كوپر آنچه كه در همان برخورد اول ما را محو  و دلباخته خود مي كند چيست؟ اگر به راوي اين اثر نظر بيندازيم متوجه مي شويم به لحاظ منطقي مي توان ضعفها، و اشكالات عمده اي را به لحاظ ساختار داستاني به ان وارددانست.

به نظر مي رسد راوي يكي از افراد خانه باگ  است وليكن گاهي مواقع جاي داناي كل سوم شخص را مي گيرد طوريكه تا خصوصي ترين كارها و افكار لني و بقيه را مي خواند، از حال و اوضاع و پيشينه همه مطلع است و در واقع به نوعي آگاه به تمام امور و حالات افراد مي باشد. از طرف ديگر شايد براي شما هم پيش امده باشد كه حتي در هنگام خواندن ديالوگها ناگهان متوجه شويد كه اصلا معلوم نيست اين ديالوگها دارد از زبان كدام شخصيت زده مي شود، باگ؟لني؟آل كاپون؟ راوي؟... شايد حتي وقتي متوجه اين موضوع شده ايد با خود گفته ايد: به جهنم چه فرقي مي كنه؟ واقعا چه فرقي مي كند كدام يك از انها كدام حرف را زده باشند؟ آنچه كه مهم به نظر مي رسد تنه حرفهاي زده شده است و نه شخصيتها.كلي شخصيت در همان اول داستان وارد شده اند كه هيچكدامشان واقعا يك شخصيت مستقل نيستند. در واقع شخصيتها نيستند كه جذابند تنها حرفهايي كه ما از دهان راوي و يا انها كه مي شنويم برايمان جالب و جذابند. آنها كار فوق العاده و مهمي انجام نمي دهند ، ماجرايي درست نمي كنند، جالب اينجاست كه با وجود انكه در اين داستان، آن همه بر اسكي و علاقه مفرط انها به اسكي هم صحبت شده، انها حتي اسكي هم نمي كنند. ما واقعا هيچ كجا صحنه جذاب و جالبي از اسكي انها نمي بينيم. و يا حرفهاي زيادي كه راجع به هم آغوشي و سكس زده مي شود، ما فقط به صورت گذرا با ان مواجه مي شويم. انگار كه واقعا اتفاقي نيفتاده.در واقع شخصيتها هيچ كاري نمي كنند جز حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن. همين!

از طرف ديگر شخصيتها لحظه به لحظه مانند قارچ از زمين سر بيرون مي اورند بدون هيچگونه جايگاه مشخصي،‌به طور مثال زيسكيند ناگهان ميان ناله هاي عاشقانه ترودي و لني بيرون مي آيد و يا ارنست فابريسيوس بعد از خلاصي لني از دست يك دختر با توسل به كاسترو و به نظر مي رسد اصلا هيچ منطقي در پيدا شدن سروكله اين شخصيتها وجود ندارد جز اينكه  راوي بتواند حرفهاي نگفته خود را در دهان اين بي پدرها و مادرهاي از زير بوته بيرون امده بريزد و به خوردمان دهد. آنقدر جو انارشيستي در ابتداي داستان دامنگير مي شود كه اصلا معلوم نيست بالاخره چه كسي از ميان اين همه سر بيرون خواهد اورد. به قول نويسنده يك ماداگاسكار واقعي

با تمام اين حرفها ما رمان را مي خوانيم و حتي از قسمت اول ان بيش از ساير بخشها لذت مي بريم. نويسنده به هيچكدام از قواعد ساختاري پابند نيست ولي ما از اين جو آنارشيستي لذت مي بريم. به نظرم شايد علت اين مي توان باشد كه ماهم مي توانيم پا به پاي شخصيتهاي داستان احساس لذت پايبند نبودن به هيچ چيز و آزادي از قيد تعلق را تجربه كنيم. نويسنده توانسته است از چيزهايي حرف بزند كه شايد ما خيلي وقت است كه آنها را مي دانيم ولي يا شهامت گفتن آنها را نداشته ايم يا اصلا به آنها فكر نكرده ايم.

در واقع خلاقيت و ابتكار نويسنده در پيدا كردن اين فضاي جذاب و دور از دسترس مردمان امروزي است. و به همين دليل است كه با همرنگ جماعت شدن لني و كمرنگ شدن آن فضاي آرماني در نظر مخاطب داستان افت مي كند و اشتباهات پر رنگ تر مي شود حال انكه همان مخاطب تمام كم و كاستيها را در فصل اول مي بخشد و ديده برهم مي گذارد.

 

تحشیه ای به بحث شما

سیامک

مباحثی که این هفته هم در وبلاگ به آن اشاره کردید هرچند پخته تر بود اما هنوز خیلی دقیق به شروع رمان نپرداخته است امین به نکات خوبی اشاره کرد اما به نتایج عجیبی رسید!.طلیعه هم بحث مبسوطی داشت که از رهگذر درون مایه وارد داستان شد و با شکافتن عناصر درون مایه از لنی و سیاه پوستی که در ارتفاعات بود یک نشانه ساخت که می توانست این نشانه ها سرنخ خوبی برای پیدا کردن دلایل این شکل از شروع باشد .اغلب شما سرنخ هایی پیدا کردید که خوب است بهزاد کمی سرنخ هایش را بسط داد اما 2/3 ابتدای متن اش همچنان در حال تحشیه زدن بود.شیما در شناخت درون مایه دچار اشکال است درون مایه این اثر زندگی انسان غربی بعد از جنگ جهانی است زیبایی شناسی عصری که در پراتیک سیاسی خود نهایتن به انقلاب مه 1968 رسیدند .نسلی که در آمریکا به "بیت ها" و "هیپی ها" دل خوش کرده بودند و در اروپا موسیقی راک و نقاشان سورئالیست رو ستایش می کردند.درونمایه این اثر بخشی از تاریخ نهلیست بود که بعد از جنگ جهانی ظهور پیدا کرده بود کسانی که می خواستند پوچی را با زیبایی تلفیق کنند راوی این داستان هم مروج همین زیبایی شناسی است و رابطه ای بین آنها وجود دارد .راوی خودش یکی از آدمهایی است که به این نوع از زیبایی شناسی دل بسته بودند.من می خاهم بگویم درون مایه این اثر "پوچی زیباست"برای همین هم شعار لنی آزادی از قید تعلق است . و برای همین پوچی آدمهای این داستان مترادف افسردگی نیست .بلکه نزدیکی عمیقی با ابر مرد نیچه دارد و لنی هم همان ابر مرد است و به این پوچی واقف است اما سرنوشت او آنقدر که راوی از آن دفاع می کرد زیبا تمام نشد . من با این رفتار راوی خیلی حال کردم هر چه از ابتدای داستان به سمت انتهای داستان پیش می رویم متوجه می شویم آرمانی که راوی از لنی ساخته آنطور پیش نمی رود که او می خاسته است. در ادامه بحث کلاس باید بگویم اگر این راوی سوم شخص بود یا بی طرف بود و بقول بهزاد داوری نمی کرد این اتفاق مهم نبود اما این راوی (اگر نخاهیم حرف شیما را صد درصد قبول کنیم )در واقع بدل "لنی" بود راوی هیچ کجا خود را به ما نشان نمی دهد شاید او من آرمانی لنی باشد و این خودش پاسخ محمدرضا رم یار هم هست.که اخلاقی بودن لنی و شخصیت های داستان را می خاهد با مولفه ای از بیرون داستان توجیه کند اما به نظر من اشتباه محمد رضا این است که رابطه درون مایه و راوی را نمی بیند. کاری که شخصیت های داستان در فصل گرما می کنند نه به خاطر گرماست یا نبودن برف، آنها معرف همان گفتمانی هستند که اتفاقن این نوع از زندگی را عین زیبایی می دانستند. راوی به نظر من خودش هم نمی داند چه بلایی سر لنی خاهد آمد و ما می بینیم که هر چه به پایان داستان که می رسیم اطلاعات راوی قطره چکانی تر می شود و شیفتگی اش از لنی کمتر می شود شاید راوی آن لحظه به این می اندیشید کاش یکی دیگر را روایت می کردم همه کسانی که بالای کوه بودند برای راوی یک شانس برای روایت کردن بودند (نه مثل موش و گربه که فقط مالکه یک قهرمان بود)اما سرنوشت لنی و مای خاننده غرق شدن در اعماق بود.(پایین آمدن از ارتفاع) پایانی خوش  اما تلخ برای خاننده و تراژیک برای راوی ...که در جلسه پایان بندی بیش تر از آن سخن خاهم گفت

درباره انتهای مقاله بهزاد که هوشمندانه بود باید یک نکته را هم من اضافه کنم از نظر ترسیمی به هر حال این راوی در بالای کوه است گستره دیدش بیشتر است حس خدایی می کند و از همه چیز خبر دارد اما وقتی به جغرافیای پست پایین کوه می رسد دیگر آنقدر ناتوان می شود که حتا نمی تواند تشخیص دهد جس چه خابی برای همزادش لنی دیده و .... و می شود یک راوی عادی، تحلیل شما درست یود و به نظرم می شود روی پیشنهاد بهزاد آنقدر فکر کرد که بهزاد و پیشنهادش را با هم منهدم کرد!!

و اما امین شاکری همه چیز را خوب شکافت اما نتیجه گیری عجیبی را مرتکب شد! عین جمله و نتیجه گیری امین :"در آخر می خواهم پیشنهادم را برای نحوه ی شروع رمان مطرح کنم. بنا به اهمیتی که برای شروع رمان قائل هستم به نظر من می بایست تا جای امکان رمان را جذاب و/یا با روایتی فخر فروشانه شروع کرد."

نمی فهمم امین با چه پیش زمینه ای به این حرف رسیده است شاید بحث های درون کارگاه شفاف نبوده است این جمله از نظر من سراسر ایراد است منظور امین از روایت فخر فروشانه چیست؟و ایرادی که به محمد رضا می گیرد و او را به بحث های کارگاه ارجاع می دهد .اما خودش به نتیجه عجیب تر و خلاف بحث  کارگاه می رسد . اساسن وقتی می گویم شروع رمان را درونمایه و راوی کیست ؟ رقم می زند و قتی درون مایه مشخص شد و راوی مشخص شد چه منطقی به ما اجازه می دهد که همینطور داستان را فخر فروشانه آغاز کنیم. مگر زمانی که درون مایه و جنس راوی چنین افتتاحییه ای را توجیه کنند.

عدم تاریخ.عدم قطعیت

طلیعه نورانی:

نمیدانم بحثی که میکنم تا چه حد صحیح است و تا چه حد ذهن خودم تاییدش میکند.توی این هفته رمانهای زیادی را ورق زدم و به نتیجه گیری ناگهانی و ساده  رسیدم که شاید حتی خنده دار هم باشد.

وقتی میگوییم آغاز رمان آیا ذهن شما درگیر پاراگراف اول میشود؟مثل رمان مسخ یا بوف کور یا آثار یوساکه  آغاز رمان را جایی برای خود نمایی افکار سیاسی و تمامی ناپذیر میداند؟ واقعا این  فصل بندی و شماره گذاری نویسنده را مد نظر میگیرید؟ برای من خیلی جالب است که آن چیزی که ابتدای رمان "خداحافظ گری کوپر" مینامیم در حدود 1/3 کتاب است . اما بخش 2 تنها چند صفحه است و بخش  3چند صفحه بیشتر...پس نا خود آگاه ذهن مان درگیر میشود این است که چیزی که آغاز نامیده می شود در اصل چیست و اگر این است صحیح است؟

خیلی فکر کردم که این تقسیم بندی در ظاهر ابلهانه درست است که 1/3 از کتاب را به آغاز رمان تشبیه کنیم و یک بخش بنامیم اش؟

برای داستان های روایی که منظور ،روایت زمانی مشخصی است چارت هایی کشیدم و دیدم فصل های ابتدایی در توصیف شخصیت، خانواده و مکان و زادگاه آنهاست.اما در هیچ کدام با این قاطعیت فصل بندی مواجه نشدم.وقتی تقسیم بندی رمانهای داستایوفسکی را میخوانیم میبینیم  که در طول 5 یا 6 فصل ،داده ها طبفه بندی شده و اینکه تقریبا در هیچ جا مثل رمانهای " توماس مان"داستان با شخصیت پدربزرگ شروع نخواهد شد که تولد شخصیت و قهرمان را از بدو تولد ببینیم و بعد پدرش و نوه هایش...در طول داستان های داستایوفسکی ذره ذره تاریخچه شخصیت برایمان باز میشود و همیشه رازهایی در اواسط داستان هست که داستان را از روابط خطی متداول خارج میکند.و گره پشت گره ایجاد میشود.

و اما آن چیز که در همه رمانهای روایی مشخص بوده این است که همه انها با تاریخچه شروع میکنند.و حالا آیا حضور لنی در کوهستان، دادن تاریخچه است؟آن هم در ارتفاع، جایی که دست تاریخ کوتاه است.آنچنان که میدانیم تاریخ از نقاط پست و سرزمین های گرم و معتدل شروع شده است.از غارهای لاسکو.قبایل سرخپوست و سیاه پوستان استوا.. از بابل، عراق یا سواحل رود خانه های نیل و اردن...اما شاید عدم قطعیت در این داستان با عدم وجود تاریخ اغاز میشود.از ارتفاع.لنی امریکایی بودنش در آغاز مهم نیست همانطور که ملیت  باقی افراد.چرا که خانه ی لنی خانه "باگ مورن "است و خانواده ی او همان رفقا که گرد هم می ایند و گرد هم آمدنشان هم باز در فصل برف و سرماست.فصل پوچی.واقعا تا به حال هیچ تاریخ جانداری از دل سرما بیرون نیامده است.ارتفاع تنها جای افسانه هاست . جای تخیل و پوچی(افسانه ی  سرزمین 5 خورشید.درگاه الدورادو.ملکه برفی و جایگاه بابانوئل...)یا شاید بهتر است بگویم سرما هیچ وقت ثمری برای تاریخ قهرمانان نداشته است.(شکست ناپلئون در روسیه.شکست های سزاری در شمال اسکاتلند.شکست ترکها در ارتفاعات زاگرس و البرز...)قهرمان غیر بومی، هر وفت به ارتفاع میرسد شکست میخورد.اما چرا در این رمان قهرمان در ارتفاع است که زنده میماند؟ایا این بزرگترین تضاد نیست؟

اما در اینجا به تاریخچه خود امریکا رجوع میکنم.امریکا سرزمینی است که تاریخ ندارد.فتح شده است پیش از آنکه متولد شود.تاریخ امریکا تا قبل از فتح بیگانه ای به نام "کریستف کلمب" معنایی نداشت، هر چند که قدمت ساکنین امریکای جنوبی از تمام اروپا بیشتر است.اما امریکا وقتی وارد تاریخ شد که فتح شد واین تنها میتواند نماد هزاران شکل از بی هویتی و آزادی و مدرنیست و هزار چیز دیگر باشد. و ایا پس لنی نباید یک فرا واقعیت باشد؟کسی که از بی هویت ترین نقطه زمین آمده، به بی هویت ترین ارتفاعات که حتی دین هم پا به آنجا نگذاشته است؟چرا تنها یک سیاه پوست در ارتفاع است و چرا توی این همه بی قید و بندی در ارتفاع تنها کسی که نگران خیانت زنش و مشروعیت فرزندانش است اوست؟چرا که او تاریخ را با خود آورده.یک سیاه پوست هرچند  انسان درجه چندی باشد اما به هر حال با هویت و فرهنگ و تمدن تاریخیست .و حالا چرا لنی باید در مقابل سوالات سیاه پوست را پاسخ دهد؟ نه هیچ کس دیگر؟ لنی باید بگوید که جهان پر از کودکانیست که بچه او نیستند. اینجا ما با تقابل این دو ,تقابل خیلی چیزها را می بینیم.حضور یک بیگانه در ارتفاع و قهرمان شدنش همچون کریستف کلمب.چرا اینجا یک بومی قهرمان نیست.چرا که سازگاری او با محیط ،دیگر قهرمان بودنش را انکار میکند.از نظر من ظهور لنی خواسته یا ناخواسته با دلایل زیادی توجیه میشود .چرا او منتخب است...لنی به خاطر امریکایی بودنش در هر جایی غیر امریکا ستایش میشود.و حالا این مرد بی تاریخ با کوه بی تاریخ یکی میشود.قهرمان جایی راحت است که قدرت تخیل ازاد است، نه تاریخ و برای همین با اینکه وقتی در فصل های بعدی که از ارتفاع خارج میشود هنوز همان لنی امریکایی و خوش قیافه را می بینیم، او شکست میخورد چرا که او با امریکایی دیگری مواجه میشود(جس) و دست بر قضا  یک زن ،کسی که بهتر میتواند نماینده زیبایی یک ملت باشدتا یک مرد و دیگر اینکه به هویت میرسد و حقیقت

امین شاکری

همین ابتدا می خواهم گلایه ای از محمدرضا رم یار بکنم. بعد از این همه بحث و روشن سازی های داخل کارگاه و این که مسئله "شروع رمان گاری کوپر" و مهمتر از آن "شروع رمان و روایت" باید مطرح می شد، این بار هم سوال هایی در ذهنت شکل گرفت که چیزی جز تحلیل های بیرون متنی پیرامون رمان گری کوپر به دست نداد. حتی این سوال مطرح نشد که "چگونه رمان را شروع کنیم؟" تا این که بخواهد سعی در پاسخ دادن به آن صورت گیرد. به همین دلیل هیچ حرف خاصی در مورد بحث های محمدرضا نمی شود کرد.

اما شیما. من از شیما می خواهم که اگر ارزشی برای نوشته ی خودش قائل نیست، حد اقل برای احترام به کارگاه و اعضایش نوشته هایش را بادقت بیشتری داخل وبلاگ بگذارد. پراکندگی و شلختگی نوشته ی شیما باعث می شود که در بحث ها یا مبهم باقی بماند یا مهم تلقی نشود. اما سوال خیلی خوب و مهمی که شیما مطرح کرده قابل توجه است: "آیا باید رابطه ای میان درون مایه و راوی باشد؟" خواه نا خواه این رابطه وجود دارد و به نظر من این رابطه کاملن دو طرفه است. یعنی همانطور که ویژگی های راوی ِ انتخاب شده یکی از عوامل اساسی در ایجاد محتواست، محتوای مد نظر نویسنده نیز روی انتخاب راوی و طرز روایت تاثیر مستقیم دارد. اما سوالی که در ادامه مطرح می شود این است که "کدام یک مقدم است، راوی یا محتوا؟" و این که "آیا می توان تقدمی این بین قائل نشد؟" جواب من به سوال دوم کاملن منفی است. یعنی برای شروع حتمن یا باید از انتخاب راوی شروع کرد و یا از ساختن محتوا و سپس انتخاب راوی مناسب. اما در مورد تقدم یکی از این دو ، قوین نظر من روی انتخاب راوی است و دلایل اولیه خود را هم برایش بیان می کنم. به نظر من محتوا پیش از نوشته شدن رمان وجود ندارد و ادعای وجود آن یک دروغ است چرا که این نشانه ها هستند که چیزی به نام محتوا را می آفرینند و نویسنده هیچ نقش مستقیمی در ایجاد آن ندارد. و تعیین کننده ترین، مهمترین و حساس ترین این نشانه ها "شروع رمان" است. پس انتخاب این نشانه برای خلق نشانه های پسینی اهمیت دارد و نه برای هدف والای محتوا یا به قول شیما درون مایه. راوی و طرز روایت مصالح اساسی برای ایجاد سطور اولیه برای شروع رمان هستند.

در مورد نوشته ی بهزاد. نیمه ی اول آن که در مورد حال و هوای استراق سمع بود و متوجه نمی شوم که "شروع رمان" چه ربطی به این متن داشت؟! اما ادامه ی نوشته، بهزاد که از نظامی عروضی نقل قول می آورد این سوال را در ذهن من ایجاد کرد که: مگر ما می خواهیم شعر بنویسیم که بهزاد می گوید:"روایت پاندولی است بین اطمینان و احتمال"؟ استفاده از این همه کلام استعاری و تمثیلی بی ربط به موضوع آیا باعث انتزاعی شدن حرف ها و پرت شدن بیش از حد از موضوع مورد بحث نمی شود؟ در ادامه نیز بیشتر پیرامون موقعیت کلی رمان گری کوپر حرف زده شد. اما آخر نوشته ی بهزاد قابل تامل است. آن جا که بحث شد از فاصله گرفتن راوی برای یک نمایش کلی و باور پذیر کردن شخصیت ها با نشان دادن آن ها داخل جمع. این روش قابل توجهی است که رومن گاری در رمان اش به کار گرفته و موفق هم بوده است. اما  این تنها برای شروع رمان گاری کوپر جواب داده و مطمئنن انتخاب های خیلی وسیع تری برای شروع رمان وجود دارد. به نظر من اگر دو پاراگراف آخر نوشته ی بهزاد را هم بخوانیم چیز خاصی را از دست نمی دهیم.

در آخر می خواهم پیشنهادم را برای نحوه ی شروع رمان مطرح کنم. بنا به اهمیتی که برای شروع رمان قائل هستم به نظر من می بایست تا جای امکان رمان را جذاب و/یا با روایتی فخر فروشانه شروع کرد. ادامه ی رمان همه اش به این شروع وابسته است. پس بهتر است شروع رمان با توجه به جذب مخاطب و  حتی نه چندان دلبخواهانه نوشته شود و هیچ نگران ادامه ی آن نبود.

مرسی

از فکرهای شروع

بهزاد

 

از فکر های شروع:

1- سوراخ کلید

در نظر بگیرید پشت اتاقی هستید که اتفاق مهمی در آن می افتد. کنجکاوی به شما فشار آورده. وسوسه ی دست زدن به دستگیره ی در رهایتان نمی کند.  می ترسید. دست نمی زنید. گوش می چسبانید.

گفتگو می کنند. در باره ی آنچه برای شما وسوسه انگیز است. می توانید داخل بروید و در گفتگو شرکت کنید. نظر بدهید. تایید و تکذیب کنید. نظرتان را رد یا قبول کنند.

 غیر از اینکه حوصله ی بحث ندارید، چیزی مانع ورود شما به اتاق می شود  و آن وسوسه ی شنیدن و پنهان بودن است. فالگوش ایستادن.  

در فالگوش ایستادن ، دو اضطراب است. اول، اضطراب باز شدن در،یا اینکه کسی از پشت، دست روی شانه ی آدم بگذارد _ و دوم اضطراب ندیدن.

شما به خاطر محدود بودن دیدتان همه چیز را نمی بینید. همیشه در ندیدن اضطرابی هست. همان موجود پنهان در تاریکی ، پنهان پشت دیوار و .... که هر لحظه ممکن است بیرون بیاید و شما متوجه آمدنش نشده باشید. دیدن کامل یک فاجعه ترس کمتری دارد تا احتمال یک فاجعه.   اضطرابِ ممکن ها.

از سوراخ کلید به کسانی که داخل اند نگاه می کنید. اولی چیزی می گوید. اگر در افق دیدتان باشد نگاهش می کنید. دیگری جوابش را می دهد. دیگری را نگاه می کنید. اولی وسط حرف دیگری می پرد. دیگری به حرفش ادامه می دهد. آنقدر سریع این اتفاق می افتد که فرصت نگاه به اولی را از دست می دهید. و این اتفاق بارها تکرار می شود و از این ندیدن ها دریغ زاده می شود.

 

2- بالکن

حالا از دید شما خارج شده اند. رفته اند گوشه ی اتاق. صدایشان گنگ شده و تصویرشان نا پیدا.

باید از بالای بالکن نگاه کرد. پشت بام می روید. از شیشه ی بالکن نگاهشان می کنید. روی زمین دراز کشیده اید که دیده نشوید.

به سختی می شنوید. اما همه جا را می بینید. متوجه می شوید که دیگرانی هم در اتاق هستند. از آن ها که ابتدا سکوت می کنند. شرایط را می سنجند. گاهی تا اخر ماجرا چیزی نمی گویند. گاهی میانه ی ماجرا تکه ای می پرانند و جهت بحث را عوض می کنند و دوباره سکوت .گاهی ماجرا را تا آخر پیش می برند.  از همه خطرناک ترند. آدمها یا سرشان به گفتن گرم است یا دیدن. نباید دیده شوید. کسی که سکوت می کند ، چشمهایش کار می افتد. سرتان را می دزدید. اضطراب ِ ندیدن از بین رفته است.

دریغ کم می شود.

3- شجاعتِ( حماقتِ؟) در باز کردن:

الف)

حرف نا جوانمردانه ای می شنوید. در مورد خودتان یا کسی که برایتان مهم است. جای درنگ نیست. از پله ها پایین می دوید. در را باز می کنید ( اگر قفل نباشد) و می گویید نه ! ابتدا تعجب می کنند و می پرسند آیا همه ی حرف ها را شنیده اید ؟

کمی که می گذرد صحبت را  ادامه می دهید.

شما حالا جزوی از فضای دیالوگید. حرف می زنید و هر چه بیشتر حرف می زنید چشمانتان بسته تر می شود . مخصوصاً وقتی از خود یا عزیزتان دفاع می کنید. دریغ تمام می شود...

 

 

ب) حرف جذابی می شنوید. اگر دخالتی نکنید گفته هایتان مسکوت می ماند. حرف های نگفته دارید. (آن هم در باره ی موضوع به این جالبی). پایین می دوید. در را باز می کنید. نگاه سرزنش آمیزشان را تحمل می کنید و حرف می زنید. گاهی اوقات حرف زدن از آبروی آدم مهمتر می شود.

 

 

 

حالا شما راوی هستید.

در قسمت اول گوش می دادید . در قسمت دوم علاوه بر گوش دادن می دیدید. در قسمت سوم در بطن ماجرا حضور دارید و بخشی از قصه را خودتان می سازید. دفاع می کنید. قضاوت می کنید و چیزی فراموش شده را یاداوری می کنید.

گشودگی و گرفتگی:

نظامی عروضی در تعریف شاعری می گوید :

....و کسی که شعرش گرفتگی و گشودگی خاطر پدید آورد و....

استعاره ی سوراخ کلید، قسمتِ گرفته ی روایت است. شاخصه ها ی آن روایت نا مطمئن و مضطرب است. قسمت سوم ( باز کردن در) استعاره ی گشودگی است.

روایت، پاندولی ست بین اطمینان و احتمال. اطمینان، آرامش و گشودگی پدید می آورد و احتمال ، اضطراب و گرفتگی.

می توانید روایت را از گرفتگی شروع کنید. از همان سوراخ کلید روایت کنید و به سمت گشودگی و باز کردن در بروید. این نوع روایت ، از گرفتگی به گشودگی رفتن است. اطلاعاتی که راوی از ماجرا می دهد کم است. قطره چکانی است. مخاطب متوجه خیلی چیزها نمی شود و همین ندانستن  علت اضطراب و انقباض خاطر می شود. در جایی که راوی نمی بیند اتفاقاتی می افتد. انقباض ، پایدار نیست. مگر این که راوی بخواهد تا آخر مخاطب را در اضطراب ِ ندانستن بگذارد. و درونمایه همین ناپایداری باشد.

مثال روایتِ از گرفتگی به گشودگی شازده احتجاب گلشیری ست. در شصت صفحه ی نخست روایت قطره چکانی ست. از آن به بعد روایت گشوده می شد و رمان در یک گشودگی معنایی به پایان می رسد. روایت گلشیری از اضطراب به آرامش است. آرامش فهمیدن. آرامش روشنایی.

روایتِ پوست انداختن ِ   فوئنتس گرفته شروع می شود. در میانه ی رمان که شخصیت ها خودشان را تعریف می کنند و  زوایای پنهانشان روشن می شود ، رمان به سمت گشودگی ست و در صفحات آخر دوباره گرفتگی پدید می آید و روایت بسته می شود.

دن کیشوت سراسر گشودگی ست. از همان ابتدا معلوم می شود که حضرت دن کیشوت آدم احمقی ست که پی ِ پهلوان بودن در جهانی ست که دوره ی پهلوانی را پشت سر گذاشته است. راوی همه چیز را می گوید. و داستان همینطور به پایان می رسد.

روایت مسخ آنجا که درون اتاق گرگور می رود ، گرفته می شود. 

اما رمان خداحافظ گری کوپر:

 

در ابتدا راوی جزوی از آدم هاییست که دارد روایتشان می کند. با شخصیت ها زندگی می کند و فصل اول را به توضیح فضای خانه ی باگ و اتفاقاتی که بر آدمهایش می افتد ، می گذارند. راوی گشوده عمل می کند. حاضر است. قضاوت می کند. حدود بیست شخصیت را شکل می دهد و از هر کسی چیزی می گوید. حتی گذشته ی شخصیت ها را رو می کند. روایت گری کوپر در آن فصلی که لنی ، جس را می یابد و زندگی می کنند تا حدی گرفته می شود. تا آنجا که وقتی دوستان جس، لنی را در جنگل کتک می زنند ، مخاطب به دانسته های خودش شک می کند و اضطراب تمام وجودش را می گیرد.( خود من در لحظاتی از نیمه ی پایانی کتاب ، از اضطراب و احتمال نمی توانستم ادامه دهم. )

در مورد این رمان نمی توان گفت به سمت گرفتگی یا گشودگی پیش می رود و جذابیت آن هم به دلیل همین گره افکنی های میانه ی داستان و حرکت پاندولی بین گرفتگی و گشودگی ست.

راوی در فصل اول می کوشد با شخصیت پردازی این آدمهای عجیب و غریب ، فضا را شاخص کند. و در فصول بعدی دوربینش را بیشتر روی لنی زوم کند و بگذارد لنی بیشتر حرف بزند.

حکایت راوی در فصل اول حکایت پدری ست که برای باور پذیر کردن لنی و شورشی که در او و کل داستان وجود دارد ، مجبور است فرزندانش( مخاطبان) را پرورش دهد. مخاطب را ببرد داخل فضا ، همه چیز را برایش بگوید ، آرامش کند و حالا که لنی را در آن فضا فهمید و وجود شخصی مثل لنی را قبول کرد ، دوربینش را کمی زوم کند. اضطراب و شک را وارد کند . افسونگری این رمان به خاطر همین حرکت است. اگر فصل اول نبود باقی داستان تخیلی می شد و برخورد با آن فانتزی.

راوی ابتدا جهانش را می سازد. برای ساختن جهان روایی باید گشوده روایت کرد. جهانی که در او لنی و باگ و جس شاخص می شوند  . برای زوم کردن ابتدا باید دوربین را دور گرفت.رومن گاری دنبال همین شاخص کردن است. همین زوم کردن و قهرمانی نو برای جهان ساختن. جهانی که اگر گری کوپر  قهرمانش نیست ، لنی و جس و باگ به اشکال دیگری هستند.

 

 

شیما

 راوی در گاری کوپر ته خصوص در فصل اول همان طور که قبلا اولم گفته بودم انگار خود لنی است

اما رابطه درون مایه و راوی:سوالی که اینجا پیش می ائد اینه که آیا باید رابطه ای میون این دو وجود داشته باشه و برای چی؟؟

آخه درون مایه کجا و راوی کجا ؟راوی یک اصل ضاهریست و درون مایه پنهانی ترین وجهه کار …

به نظر من که راوی از قید تعلق کاری کوپر به خصوص  در فصل اول حکایت از درون مایی ای می کند که انگار درون مایه هم  نمی خواد در قید تعلق چیزی باشه  و این تو فصل اول کاملا مشحوده(از این شخصیت به آن شخصیت پریدن  واز این حادثه به…)ولی نا حوآگاه این تعلق به وجود می آید مثل لنی که سر انجام آزادی بی حدش از بین رفت .و بخواهی نخواهی این قانون زندگیست .

با یک نگاه به رمان متوجه میشیم در ابتدا راوی خیلی گیج و سر به هوا و لاابالیست و هر چقدر جلو می ریم راوی بیشتر زیر بار مسئولیت می ره  (لنی)هر قدر کخ به فصل های پایانی نزدیک میشیم پردازش کار و مقدمه هایی که در ابتدا برای آماده کردن مخاطب میآد بیشتر میشه که حتی خیلی وقتا اعصاب خورد کن هم به نظر می رسه .

به نظر من در جای جای رمان به خصوص در دیالوگ های جس و لنی و بعضی نقل فول های باک حتی درن مایه به روشنی لو می ره مثل این دیالگ جس:ص220نسل شما نسل پر کردن مغز ها با اراجیفه به زور تبلیغات جوان مجبور بودن از خودشون دفاع کنن…حالا دیگه چیزی که لازم دارن یک شستشوی جانانه است (کاری که لنی می کنه)…حالا نوبت پاک کردن ذهن از همه معلومات مطلقا خالی دشت های سراسر پوشیده از برف طوری که یک لکه هم سفیدیشو کثیف نکنه (اینجا که دیگه خیلی تابلو کرد)…به تو گفتم ما فقط بی شرف هایی که باهاشون سر کار داریمو عوض می کنیم…

یا همون دیالو گ های لنی وباک در مورد این که شیرینی رو از تو شیشه کی کش رفته  که قبلا گفتم .

 

 

درون مایه در این رمان همون حکایت تنهایی بی حد و حسر انسانها و به دنبال جای دنج گشتن جوان های جدید و قدیم است .فرار از دنیای کنونی ما و اعتراض به وضع اکنون .

لنی:باید جایی توی این دنیا یک دور حسابی پیدا بشه (ص286)یا همون مغولستان خارجی

آیا لنی یک قهرمان است؟

محمدرضا

آیا لنی یک قهرمان است؟

وقتی برای بار دوم فصل ابتدایی رمان را خواندم و شخصیت های متعددش را که به خانه ی باگ مورن در رفت و آمدند از نظر گذراندم، این سوال ها در ذهن من شکل گرفت و در ادامه این سوال که راوی و شخصیت ها چه نقشی در این میان ایفا می کند؟

لنی در میان شخصیت های بالای کوه تکثیر شده است. می توان تکه ای از لنی را میان هر کدام از شخصیت های فصل اول دید.

عزی : "ازآن آدمهایی بود که هیچ جا بند نمی شوند ..."

"چیکس" : مردی فراری از آمریکا که با دختری میخوابد که دیافراگم " من به کندی رای می دهم" استفاده کرده است و این مطلب بعدها مورد اشاره ی طنز آمیز لنی قرار می گیرد.

"ستانکوویچ" : عشق او به یک ستاره ی سینما آنقدر بالا می گیرد که برای حفظ آن فرار می کند. بعدها لنی چنین توجیحی را برای جدا شدن از "جس" به کار می بندد.

"برنارد پیل" انگلیسی : "یک نجیب زاده ی واقعی بود که سودای ارتفاع در سر داشت و برای مدت مدیدی ناپدید می شد."

"آلدو" که لنی اصطلاح تراژدی یونانی را از او فرا می گیرد.

"باگ مورن" که اصطلاح کلیدی رمان یعنی "آزادی از قید تعلق" را به ذهن و شخصیت لنی وارد می کند و مهمترین تأثیرات را روی او می گذارد.

به نظر من تعدد شخصیت ها در فصل اول و بیان گوشه ای از زندگی آنها به صورت جسته و گریخته برسازنده ی شخصیت لنی است. به بیانی دیگر راوی در همان فصل ابتدایی قهرمان رمان خود را می سازد. من می خواهم در اینجا برخلاف نظر قبلی خودم، بگویم که راوی فصل اول رمان به شدت تک صدایی است. در همان صفحات ابتدایی می فهمیم که راوی احتمالا یکی از افراد درون کلبه ی باگ است و از روی قضاوت بی رحمانه ای که نسبت به عزی می کند (عزی آدمی بود پر از عقده های روانی) در می یابیم که با یک راوی خنثی روبرو نیستیم. راوی به شدت به لنی وفادار است و میان لنی و عزی طرف لنی را می گیرد. راوی مانند یک وکیل مدافع برای لنی عمل می کند و از زبان او سخن می گوید. راوی تمام زور خود را می زند تا در این فصل لنی و طرز تفکرش را فربه کند. تفکری که در کلبه حکمفرمایی می کند و وقتی آلکاپون می گوید " من بچه ها طرفدار پوسیدگی و فسادم. یعنی طرفدار واقعیتم. تراژدی آمریکا این است که خیلی جوان است. برای ایجاد مردان بزرگ قرنها پوسیدگی و گند لازم است ... آمریکا باید با عجله ، سرپایی ، شروع به گندیدن بکند." با پشتیبانی همین راوی و طرز تفکر فربه شده، او را کتک می زند و همه ظاهراً از این عمل او راضی هستند. لنی باید قهرمان باشد و تفکر دیگری، فرد دیگری حق سر بر آوردن ندارد و از این نظر با طلیعه مخالفم. لنی به یادِ گاری کوپر اینکار را می کند.  لنی در بین دوستان به گاری کوپر معروف شده است. یک قهرمان فیلم که همیشه از حق و عدالت دفاع می کرد و با آدمهای شریر می جنگید. و لنی هم می خواهد که گاری کوپر باشد و از زیبایی و درستی دفاع کند. لنی از حقیقت می گریزد و به گاری کوپر پناه برده است. از جنگ ویتنام می گریزد. ازینکه رویای آمریکایی دیگر وجود ندارد می گریزد و به کوه پناه برده است. اما راوی جوری قضیه را تعریف می کند انگار لنی روحی آزادمنش دارد و کلا از این جور مسائل که بازیچه ی دست عوام و سیاستمداران است نفرت دارد. راوی می خواهد لنی قهرمان باشد و تراژدی در همینجاست که لنی ظرفیت قهرمان بودن را ندارد. تفکر و شخصیت او عاریتی از انسانهای اطرافش است. با عاشق شدن به "آزادی از قید تعلق" اش پشت پا می زند. جالب اینجاست که همه ی کسانی که در کلبه ی باگ خود را معصوم و پاک می دانند وقتی تابستان می رسد از هیچ خیانت و جنایتی روگردان نیستند و توجیحشان این است که "کارهایی که آن پایین می کنند حساب نیست." با دختری می خوابند و بعد به راحتی رهایش می کنند. کاملا زندگی لذت طلبانه ای در پیش می گیرند و نقشه ی دستبرد به بانک را می کشند.

به بیان ساده لنی همان گاری کوپر است که دوران او به سر رسیده است. لنی یک قهرمان شکست خورده است که راوی می خواهد با چوب زیر بغل او را سرپا نگه دارد اما در انتهای رمان می بینینم که تلاش راوی بی نتیجه مانده است و دیگر اثری از گری کوپر نیست.

آیا لنی قهرمان است؟