بهزاد
از فکر های شروع:
1- سوراخ کلید
در نظر بگیرید
پشت اتاقی هستید که اتفاق مهمی در آن می افتد. کنجکاوی به شما فشار آورده. وسوسه ی
دست زدن به دستگیره ی در رهایتان نمی کند. می ترسید. دست نمی زنید. گوش می چسبانید.
گفتگو می کنند.
در باره ی آنچه برای شما وسوسه انگیز است. می توانید داخل بروید و در گفتگو شرکت
کنید. نظر بدهید. تایید و تکذیب کنید. نظرتان را رد یا قبول کنند.
غیر از اینکه حوصله ی بحث ندارید، چیزی مانع
ورود شما به اتاق می شود و آن وسوسه ی
شنیدن و پنهان بودن است. فالگوش ایستادن.
در فالگوش ایستادن
، دو اضطراب است. اول، اضطراب باز شدن در،یا اینکه کسی از پشت، دست روی شانه ی آدم
بگذارد _ و دوم اضطراب ندیدن.
شما به خاطر
محدود بودن دیدتان همه چیز را نمی بینید. همیشه در ندیدن اضطرابی هست. همان موجود
پنهان در تاریکی ، پنهان پشت دیوار و .... که هر لحظه ممکن است بیرون بیاید و شما
متوجه آمدنش نشده باشید. دیدن کامل یک فاجعه ترس کمتری دارد تا احتمال یک فاجعه. اضطرابِ ممکن
ها.
از سوراخ کلید به
کسانی که داخل اند نگاه می کنید. اولی چیزی می گوید. اگر در افق دیدتان باشد نگاهش
می کنید. دیگری جوابش را می دهد. دیگری را نگاه می کنید. اولی وسط حرف دیگری می
پرد. دیگری به حرفش ادامه می دهد. آنقدر سریع این اتفاق می افتد که فرصت
نگاه به اولی را از دست می دهید. و این اتفاق بارها تکرار می شود و از این
ندیدن ها دریغ زاده می شود.
2- بالکن
حالا از دید شما
خارج شده اند. رفته اند گوشه ی اتاق. صدایشان گنگ شده و تصویرشان نا پیدا.
باید از بالای
بالکن نگاه کرد. پشت بام می روید. از شیشه ی بالکن نگاهشان می کنید. روی زمین دراز
کشیده اید که دیده نشوید.
به سختی می
شنوید. اما همه جا را می بینید. متوجه می شوید که دیگرانی هم در اتاق هستند. از آن
ها که ابتدا سکوت می کنند. شرایط را می سنجند. گاهی تا اخر ماجرا چیزی نمی گویند.
گاهی میانه ی ماجرا تکه ای می پرانند و جهت بحث را عوض می کنند و دوباره سکوت .گاهی
ماجرا را تا آخر پیش می برند. از همه
خطرناک ترند. آدمها یا سرشان به گفتن گرم است یا دیدن. نباید دیده شوید. کسی که
سکوت می کند ، چشمهایش کار می افتد. سرتان را می دزدید. اضطراب ِ ندیدن از بین
رفته است.
دریغ کم می شود.
3- شجاعتِ(
حماقتِ؟) در باز کردن:
الف)
حرف نا
جوانمردانه ای می شنوید. در مورد خودتان یا کسی که برایتان مهم است. جای درنگ
نیست. از پله ها پایین می دوید. در را باز می کنید ( اگر قفل نباشد) و می گویید نه
! ابتدا تعجب می کنند و می پرسند آیا همه ی حرف ها را شنیده اید ؟
کمی که می گذرد
صحبت را ادامه می دهید.
شما حالا جزوی از
فضای دیالوگید. حرف می زنید و هر چه بیشتر حرف می زنید چشمانتان بسته تر می شود . مخصوصاً
وقتی از خود یا عزیزتان دفاع می کنید. دریغ تمام می شود...
ب) حرف جذابی می
شنوید. اگر دخالتی نکنید گفته هایتان مسکوت می ماند. حرف های نگفته دارید. (آن هم
در باره ی موضوع به این جالبی). پایین می دوید. در را باز می کنید. نگاه سرزنش آمیزشان
را تحمل می کنید و حرف می زنید. گاهی اوقات حرف زدن از آبروی آدم مهمتر می شود.
حالا شما راوی
هستید.
در قسمت اول گوش
می دادید . در قسمت دوم علاوه بر گوش دادن می دیدید. در قسمت سوم در بطن ماجرا
حضور دارید و بخشی از قصه را خودتان می سازید. دفاع می کنید. قضاوت می کنید و چیزی
فراموش شده را یاداوری می کنید.
گشودگی و گرفتگی:
نظامی عروضی در
تعریف شاعری می گوید :
....و کسی که
شعرش گرفتگی و گشودگی خاطر پدید آورد و....
استعاره ی سوراخ
کلید، قسمتِ گرفته ی روایت است. شاخصه ها ی آن روایت نا مطمئن و مضطرب است. قسمت
سوم ( باز کردن در) استعاره ی گشودگی است.
روایت، پاندولی
ست بین اطمینان و احتمال. اطمینان، آرامش و گشودگی پدید می آورد و
احتمال ، اضطراب و گرفتگی.
می توانید روایت
را از گرفتگی شروع کنید. از همان سوراخ کلید روایت کنید و به سمت گشودگی و باز
کردن در بروید. این نوع روایت ، از گرفتگی به گشودگی رفتن است. اطلاعاتی که راوی
از ماجرا می دهد کم است. قطره چکانی است. مخاطب متوجه خیلی چیزها نمی شود و همین ندانستن
علت اضطراب و انقباض خاطر می شود.
در جایی که راوی نمی بیند اتفاقاتی می افتد. انقباض ، پایدار نیست. مگر این که
راوی بخواهد تا آخر مخاطب را در اضطراب ِ ندانستن بگذارد. و درونمایه همین
ناپایداری باشد.
مثال روایتِ از
گرفتگی به گشودگی شازده احتجاب گلشیری ست. در شصت صفحه ی نخست روایت قطره چکانی
ست. از آن به بعد روایت گشوده می شد و رمان در یک گشودگی معنایی به پایان می رسد.
روایت گلشیری از اضطراب به آرامش است. آرامش فهمیدن. آرامش روشنایی.
روایتِ پوست
انداختن ِ فوئنتس گرفته شروع می شود. در
میانه ی رمان که شخصیت ها خودشان را تعریف می کنند و زوایای پنهانشان روشن می شود ، رمان به سمت
گشودگی ست و در صفحات آخر دوباره گرفتگی پدید می آید و روایت بسته می شود.
دن کیشوت سراسر
گشودگی ست. از همان ابتدا معلوم می شود که حضرت دن کیشوت آدم احمقی ست که پی ِ
پهلوان بودن در جهانی ست که دوره ی پهلوانی را پشت سر گذاشته است. راوی همه چیز را
می گوید. و داستان همینطور به پایان می رسد.
روایت مسخ آنجا
که درون اتاق گرگور می رود ، گرفته می شود.
اما رمان خداحافظ
گری کوپر:
در ابتدا راوی
جزوی از آدم هاییست که دارد روایتشان می کند. با شخصیت ها زندگی می کند و فصل اول
را به توضیح فضای خانه ی باگ و اتفاقاتی که بر آدمهایش می افتد ، می گذارند. راوی
گشوده عمل می کند. حاضر است. قضاوت می کند. حدود بیست شخصیت را شکل می دهد و از هر
کسی چیزی می گوید. حتی گذشته ی شخصیت ها را رو می کند. روایت گری کوپر در آن فصلی
که لنی ، جس را می یابد و زندگی می کنند تا حدی گرفته می شود. تا آنجا که وقتی
دوستان جس، لنی را در جنگل کتک می زنند ، مخاطب به دانسته های خودش شک می کند و
اضطراب تمام وجودش را می گیرد.( خود من در لحظاتی از نیمه ی پایانی کتاب ، از
اضطراب و احتمال نمی توانستم ادامه دهم. )
در مورد این رمان
نمی توان گفت به سمت گرفتگی یا گشودگی پیش می رود و جذابیت آن هم به دلیل همین گره
افکنی های میانه ی داستان و حرکت پاندولی بین گرفتگی و گشودگی ست.
راوی در فصل اول
می کوشد با شخصیت پردازی این آدمهای عجیب و غریب ، فضا را شاخص کند. و در فصول
بعدی دوربینش را بیشتر روی لنی زوم کند و بگذارد لنی بیشتر حرف بزند.
حکایت راوی در
فصل اول حکایت پدری ست که برای باور پذیر کردن لنی و شورشی که در او و کل داستان
وجود دارد ، مجبور است فرزندانش( مخاطبان) را پرورش دهد. مخاطب را ببرد داخل فضا ،
همه چیز را برایش بگوید ، آرامش کند و حالا که لنی را در آن فضا فهمید و وجود شخصی
مثل لنی را قبول کرد ، دوربینش را کمی زوم کند. اضطراب و شک را وارد کند .
افسونگری این رمان به خاطر همین حرکت است. اگر فصل اول نبود باقی داستان تخیلی می
شد و برخورد با آن فانتزی.
راوی ابتدا جهانش
را می سازد. برای ساختن جهان روایی باید گشوده روایت کرد. جهانی که در او لنی و
باگ و جس شاخص می شوند . برای زوم کردن
ابتدا باید دوربین را دور گرفت.رومن گاری دنبال همین شاخص کردن است. همین زوم کردن
و قهرمانی نو برای جهان ساختن. جهانی که اگر گری کوپر قهرمانش نیست ، لنی و جس و باگ به اشکال دیگری
هستند.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 17:20 توسط اعضای کلاس
|