فلوبر
رضا داورپناه
چیزی که مسلم است مفهوم زیبایی در اثر هنری در تمام قرون گذشته دستخوش تغیراتی زیادی بوده است وبه نوعی تغییر ذائقه در زیبایی شناسی در هر دوره کاملا قابل مشاهده است. اگر داوود میکل آنژ که زمانی جزء زیباترین ها بود چندی بعد جای خود را به داوود "کارواجیو" میدهد. اگر موسیقی باخ پر از نت چنگ است،موسیقی"جان کیج" از بینهایت سکوت تشکیل شده است. اگر فیلمهای "هیچکاک" پر بودند از مثلثهای عشقی،فیلمهای آنتونیونی از مثلث های دو ضلعی تشکیل شده است و...
این تغیر
ذائقه در لذت بردن از زیبایی در تمامی هنرها وجود داشته است وبالطبع با عوض شدن
شدن شرایط زمانی و مکانی قابل تغییر بوده است. و همانطور که قبلا هم اشاره شد هر
چه افق زیبایی شناسی در یک اثر وسیعتر
باشد به نوعی دوام زیبایی اثر بیشتر می شود و این می شود که ما هنوز ازخواندن
رمان "تریسترام شندی" لذت می بریم.
چون این
مقاله باید در مورد زیبایی شناسی درساختار رمان باشد، قصد دارم در مورد فلوبر(که
این روزها بد جوری ذهن من را مشغول کرده است) و شاهکارش" مادام بوواری "(والبته
"تربیت احساسات")و تاثیری که این رمان ها در تفاوت دیدگاه زیبایی شناسانه از خود باقی
گذاشتند بطوریکه بعد از 150 سال هنوز شخصیتهای زنده وروایتی پویا دارند، صحبت کنم.
سال
1851مادام بوواری طی 5سال نوشته شدو.رمانی که به اعتقاد بسیاری(نظیر ماریوبارگاس
یوسا) آن را اولین رمان مدرن می نامند
اما چرافلوبر
به عنوان سردمدار رمان مدرن(حتی به زعم برخی مثل ناتالی ساروت پایه گذار رمان
نو!)ومادام بواری به هنوان نخستین رمان مدرن شناخته می شود؟
بی شک این
تغییر دیدگاه زیبایی بیش از هر چیز در مقایسه آثار فلوبر با آثا نویسندگان پیش از
او یعنی بالزاک و هوگو قابل ملاحظه است.
"اما
بوواری" شخصیت اصلی داستان،دختری روستایی که رمان زیاد می خواند و انتظار
عشقی افسانه ای به سبک همان رمان ها را در سر می پروراند که این عشق با ازدواجش با
"شارل" به یاس و سر خوردگی تبدیل می شود سر انجام در رابطه با دو معشوقه
دیگرش نیز شکست می خورد و در آخر مرگ را به زندگی ترجیح می دهد.
اینجاست
که بر خلاف بیشتر رمانهای کلاسیک که حضور قهرمان در آنها ضروریست در اینجا، مادام بوواری به عنوان یک" ضد
قهرمان" شکل می گیرد و به شیوه ی فلوبر
روایت می شود.
راوی مادام بوواری در کمرنگترین شکل خود ظاهر می شود(
بطوریکه همین راوی در رمان "تربیت
احساسات" که بعد از "مادام
بوواری نوشته شد،تقریبا نامرئی می شود).در واقع این نوع روایت بدون تقریبا هیچ پیش
داوری نسبت به شخصیت ها صورت می گیرد. و خواننده در تمامی رمان با شخصیت ها و
اعمال و محیط پیرامونشان تنها گذاشته می شود.
چند صدایی
در شخصیت ها و روایت در "مادام
بواری" و تربیت احساسات" به وضوح جریان دارد در واقع هم "اما
" هم "فردریک" تقریبا رفتاری آزادانه از خود بروز می دهند..این
جاست که تفاوت دید زیبایی شناسانه ی "فلوبر" با نویسندگان قبل از او
نظیر بالزاک مشخص می شود.
فلوبر مثل بالزاک نویسنده را دارای قدرتی خدای گونه که می توانست همه چیز را خلق
کند،نمی دانست بلکه از نظر او نویسنده خدا بود،اما نه در خلق بلکه در چیدمان
روابط . واین تفکر کلید پلی فونی را در آثار او نمایان می کند (بطوریکه بی شک پلی فونی در آثار داستایوسکی
مرهون همین سبک نوشتاری فلوبر است با این تفاوت که در شخصیت های داستایوسکی قدرت
ناخودآگاه هم وارد می شود و به این چند صدایی دامن می زند )
از سوی دیگر حتی در برسی همین دو رمان فلوبر (یعنی "مادام بوواری"و"تربیت احساسات" ) هم به وضوح فراخ شدن افق زیبایی شناسی نویسنده قابل ملاحظه است.بطوریکه اگر "مادام بوواری" حول یک شخصیت اصلی یعنی"امابوواری"شکل میگیرد، در"تربیت احساسات" ،"فردریک" به عنوان شخصیت اصلی همانقدر مهم است که اتفاقاتی که پیرامون او شکل می گیرد.(که مهمترین آنها انقلاب 1848فرانسه است). در واقع به نظر من این نوع چینش روابط بین شخصیت ها و اتفاقات (حتی جزءجزء اشیا مثل پیانوی خانوم آرنو و...) به شیو های که در "تربیت احساسات" بکار گرفته شده ،در هیچ رمانی قبل(وحتی تا حد زیادی بعد)از آن مشاهده نشده است و این همان عمق دید زیبایی شناسی فلوبر را نشان میدهد بطوریکه این رمان (به همراه "مادام بوواری")از زمان نگارششان تا به حال همواره مورد استقبال منتقدان و مردم عادی قرار گرفته است. در واقع این "فلوبر" بود که با رمانهایش موجب این نوع تغییر ذائقه درزیبایی شناسی ساختاررمان شد.