طلبعه نورانی



در اتومبیل اشک فراوانی ریخت.بعد سعی کرد حرفهای نیشدار و خرد کننده ای را که می خواست تحویل سر کنسول بدهد اماده کند.اما وفتی اتومبیلش را جلو سر کنسولگری نگه داشت پشت فرمان ماند.


جس در اینجا فاصله فرانسه تا سوئیس را پشت سر گذاشته.که به گفته او مسیر بین دو مرز به تنهایی 20 دقیقه است و حالا مسیر رسیدن به کنسولگری را هم نادیده میگیرم.من شخصن فضا پردازی را در تاثیر مستقیم ماکت رمان میدانم.از نقاط ضعف داستان از نظرم همین فضا پردازی رمان است.اصولن  داستانهای مدرن که تکیه بر شخصیت پردازیست و دیالوگ، از فضا پردازی جا میماند.شخصیتها در هوا زندگی میکنند.با هجوم کاراکتر ها و جملات کوتاه ،داستان ضربه ای پیش میرود و در همه جا عدم فضا پردازی به چشم میخورد.یادم می آید آخرین بار که کتاب احمد محمود را میخواندم با قضا پردازی نابی مواجه شدم.گرمای ظهر را حس میکردم و همینطور عرق ریختن شخصیت و پیمودن مسیر خانه تا مغازه را با دوچرخه.در بین راه شخصیت چشم داشت!مغازه ها را میدید.به کاراکترهای دیگر برخورد میکرد.(در این رمان همیشه جایی برای شخصیتها در نظر گرفته شده.دم کافه.توی خانه.اینها توی راه به هم بر نمی خورند)در سرما سرعتش کم تر میشد.زیر باران تنها میدوید تا به خانه برسد و خبری از شیطنت های بهار نبود.ظهر صدای دوغ فروش را میشنید.اینها همه صدا و فضای داستان بود که ما در این رمان از آن بی نصیبیم.

در آغاز که ما با شخصیت جس آشنا می شویم این جمله را میخوانیم که شلوغی های خیابان های ژنو در این وقت روز و نداشتن بنزین مصیبت خاهد شد.و جمله بعدی جس رسیده به کافه بدون اینکه مصیبتی کشیده باشد.ما ژنو و فرانسه را در هیچ کجای رمان نمیبینم.همانطور که از نظر من برف و سرما و کوه را هم در آغاز ندیدیم.شاید در ابتدای داستان سرعت اسکی سوار ها را با ندیدن یکی کنیم که آن هم از نظر چندان توجیه پذیر نیست.به هر حال سوختگی ناشی از اسکی.سرمازدگی و گرسنگی.لغزش.همه مسائلی است که ما می توانستیم با آن روبه رو شویم....و اما قسمت اعظم تنهایی های جس در ژنو و کم پولی هایش به نظرم در همین جا می توانست آورده شود.که نویسنده از زیر بار آن شانه خالی کرد.ژنو شبیه به دهاتی کوچک و خالی از سکنه است.مردم در آن زندگی نمیکنند.صدایی نمی اید.مسافتی در آن حس نمیشود.شهر در خواب است.باز دوست دارم اشاره کنم به رمان پیرمرد و دریا از همینگوی.در این رمان تنهایی های پیرمرد در دریا به خوبی نشان داده شده.ما میدانیم او چقدر از ساحل دور شده و به راستی چقدر ضعف و سستی در او ریشه دوانده.جلبک ها و تمام آبزیانی که از دور قایقش رد می شوند.او زنده است.زیست او در دریاست و این به خوبی احساس میشود.

من در انتخاب نویسنده در مکان ها شک ندارم.اما در چرایی و نشان دادنش وا مانده ام.من نه برف و کوه و سرمایی دیدم.و نه ژنو و فرانسه ای.

باز شما را ارجا میدهم به آغاز ورود جس در کنار دریاچه.و تاکید نویسنده به اینکه جس 1 ساعت دیگر باید بیمارستان باشد..و رفتن او به کافه برای قرض گرفتن پول و گفتن این جمله که راه شلوغ است و بنزین ندارد...میگویند جویس مسیر پیاده روی دو شخصیتش را متر کرده بوده و دیالوگ ها را نوشته تا بفهمد در چنین مسیری چقدر میشود حرف زد.برای من خیلی جالب است این همه اظهار نظر ها در کافه.اولین ملاقات با لنی... و اصلا خارج از مسیر(گیریم سوار بر جت یا ماشین یوگی و دوستان بود)اینها تنها یک ساعت طول کشیده؟همانطور که در ابتدا گذران روزها را در بالای کوه ندیدم.اب شدن برف که به معنای واقعی درد و مصیبت برای شخصیتهای رمان بود به تصویر کشیده نشد و شادی آنها در باریدن مجدد برف

من نمی دانم باید چه بگوبم چرا که از نظرم نویسنده اصلا ماکتی طراحی نکرده و در ساخت فضا پردازی و پیوند آن با شخصیتها بسیار ضعیف بوده و هر جا که نگاه میکنم مثال بر همین امر است.پس سخن را تمام میکنم